فهرست اشعار
- شمارهٔ ۴۸۱ چو تار چنگ کند گوشمال غم سازم
- شمارهٔ ۴۸۲ ز غم گر سوختم، نزدیک یار مهوش خویشم
- شمارهٔ ۴۸۳ تا تیغ تو بگذاشته لب بر لب زخمم
- شمارهٔ ۴۸۴ باین افتادگیها، مرد میدان دلیرانم
- شمارهٔ ۴۸۵ سرهنگ مصر گوشه نشینی کنون منم
- شمارهٔ ۴۸۶ ز آن جهان پاک آمدم، آلوده دامن میروم
- شمارهٔ ۴۸۷ در وطن سخت غریبم، سفری میخواهم
- شمارهٔ ۴۸۸ برآ ز خانه، که از خان و مان خویش برآیم
- شمارهٔ ۴۸۹ چهره بگشای، که از شوق بپرواز آیم
- شمارهٔ ۴۹۰ ما ز هر عشرت دنیا بسخن ساخته ایم
- شمارهٔ ۴۹۱ چشم و گوش و عقل و حس رفتند و، ما وامانده ایم
- شمارهٔ ۴۹۲ ما بلبلان خار علایق گزیده ایم
- شمارهٔ ۴۹۳ برکنده از حیات، باندک بهانه ایم
- شمارهٔ ۴۹۴ ضعف پیری آمد و، دست از جهان برداشتیم
- شمارهٔ ۴۹۵ بی رهنما، براه طلب پا گذاشتیم
- شمارهٔ ۴۹۶ ما ز نادانی، ز بس بدبین و بدخواه خودیم
- شمارهٔ ۴۹۷ از بزرگان وحشی و، با خاکساران همدمیم
- شمارهٔ ۴۹۸ برده است از بسکه فکر آن نگار جانیم
- شمارهٔ ۴۹۹ بنشین تا رخت از تاب نظر غازه کنیم
- شمارهٔ ۵۰۰ چون کند پیری ستم، یاد جوانی میکنیم
- شمارهٔ ۵۰۱ چنان زشتم، که ترسم چشم رحمت ننگرد سویم
- شمارهٔ ۵۰۲ خود هم ز ظلم خانه خرابند ظالمان
- شمارهٔ ۵۰۳ درست نیست گشودن به خنده لب چندان
- شمارهٔ ۵۰۴ از ما گذشت عمر، بآیین مهوشان
- شمارهٔ ۵۰۵ غم بود غم، شراب درویشان
- شمارهٔ ۵۰۶ پا ز دولت نخورد، ترک سر درویشان
- شمارهٔ ۵۰۷ برگ جوانیت ریخت، برگ نوای طفلان
- شمارهٔ ۵۰۸ ریخت دندان و، گره در بند نان ما همچنان
- شمارهٔ ۵۰۹ در تنم گردید داغش دردمند استخوان
- شمارهٔ ۵۱۰ پیش لطفش میتوان با روسیاهی ساختن
- شمارهٔ ۵۱۱ برگ ریزانست، رنگ از روی پیران ریختن
- شمارهٔ ۵۱۲ از کمی پیوسته باید بیشی خود خواستن
- شمارهٔ ۵۱۳ پهلوانی نیست سنگی یا گلی برداشتن
- شمارهٔ ۵۱۴ تو که بر خار تحمل نتوانی رفتن
- شمارهٔ ۵۱۵ زیاده فیض توان از شکستگان بردن
- شمارهٔ ۵۱۶ به این سامان چه ساز عیش دیگر میتوان کردن؟
- شمارهٔ ۵۱۷ بسکه بد باشد ز شوخی خنده بر یاران زدن
- شمارهٔ ۵۱۸ کو بخت حرف پیش تو ای نازنین زدن؟
- شمارهٔ ۵۱۹ گر بسیر گلشن، آن حیرت فزا خواهد شدن
- شمارهٔ ۵۲۰ قامتم گر این چنین از غم دو تا خواهد شدن
- شمارهٔ ۵۲۱ با چراغ دل ازین ظلمت سرا باید شدن
- شمارهٔ ۵۲۲ در دل میگشاید، چشم از اغیار پوشیدن
- شمارهٔ ۵۲۳ به گوش آنکه بود بهرهور ز فهمیدن
- شمارهٔ ۵۲۴ پیش چراغ فیض شب، از خواب دم مزن
- شمارهٔ ۵۲۵ گر فلاطون زمانی، حرف دانستن مزن
- شمارهٔ ۵۲۶ گشت چو معمار فیض، بانی بنیان حسن
- شمارهٔ ۵۲۷ ز شمع فیض تاریکی است، قانع را سرا روشن
- شمارهٔ ۵۲۸ شمع بینش که مرا بود جهان ز آن روشن
- شمارهٔ ۵۲۹ خویش را آزاد خواهی، صید دام دوست کن
- شمارهٔ ۵۳۰ یا رب از خواب گران غفلتم بیدار کن
- شمارهٔ ۵۳۱ دیده چون شبنم، برین گلزار عبرت باز کن
- شمارهٔ ۵۳۲ بر در حق جز خضوع و عجز استدعا مکن
- شمارهٔ ۵۳۳ پشت دست از حسرت دینار با دندان مکن
- شمارهٔ ۵۳۴ بهار آمد، که جوشد ز آتش دل باز خون من
- شمارهٔ ۵۳۵ ای گل، تو بی علاقه به دنیا شدی و من
- شمارهٔ ۵۳۶ چون زبان در گفتگو، بیجا ز کام آید برون
- شمارهٔ ۵۳۷ که تواند شدن از بزم تو طناز برون؟
- شمارهٔ ۵۳۸ کرا پا میرود از محفل آن سیمبر بیرون؟
- شمارهٔ ۵۳۹ دمی ز آن پیش کآید چون حباب جان زتن بیرون
- شمارهٔ ۵۴۰ حال ما خواهی بدانی، زلف خوبان را ببین
متن اشعار به نقل از گنجور.