پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۵۰۹

در تنم گردید داغش دردمند استخوان

درد افتاده است در جسمم ببند استخوان

تا نیابد راه بیرون شد، ز جسمم درد او

عقده هایم کرده چون نی کوچه بند استخوان

تا عنان گیرش نگردد، لذت آسودگی

درد از جسمم برون تازد سمند استخوان

نیست جان غافلت را آگهی از مغز کار

ورنه چون موران نگشتی پای بند استخوان

در میان دردها واعظ بسی گردیده ام

درد عشق است اینکه می افتد پسند استخوان

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱۱برگ ریزانست، رنگ از روی پیران ریختن
  2. شمارهٔ ۵۱۲از کمی پیوسته باید بیشی خود خواستن
  3. شمارهٔ ۵۱۳پهلوانی نیست سنگی یا گلی برداشتن
  4. شمارهٔ ۵۱۴تو که بر خار تحمل نتوانی رفتن
  5. شمارهٔ ۵۱۵زیاده فیض توان از شکستگان بردن
  6. شمارهٔ ۵۱۶به این سامان چه ساز عیش دیگر می‌توان کردن؟
  7. شمارهٔ ۵۱۷بسکه بد باشد ز شوخی خنده بر یاران زدن
  8. شمارهٔ ۵۱۸کو بخت حرف پیش تو ای نازنین زدن؟
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.