۳۸ جوک خانوادگی
جوک و لطیفهی خندهدار
لطیفههای بامزه و مؤدبانه برای همهی سنین؛ بدون توهین به هیچ قوم و گروهی.
😄 جوک امروز
یکی پرسید: «چرا پرندهها زمستان به جنوب مهاجرت میکنند؟» دیگری: «چون پیادهاش خیلی طول میکشد!»
-
معلم: «اگر پنج سیب داشته باشی و سه تایش را به دوستت بدهی، چند سیب داری؟» دانشآموز: «پنج تا خانم! من سیبهایم را به کسی نمیدهم.»
مدرسه -
دکتر: «باید هر روز ورزش کنید.» بیمار: «من هر روز ورزش میکنم آقای دکتر؛ رفتوبرگشت از تخت تا یخچال، روزی ده بار!»
پزشکی -
به دوستم گفتم: «گوشیام را گم کردهام.» گفت: «یک زنگ بزن ببین کجاست.» گفتم: «با چی زنگ بزنم؟ گوشیام گم شده دیگر!»
روزمره -
بچه از پدرش میپرسد: «بابا، چرا آسمان آبی است؟» پدر: «نمیدانم.» «چرا ماه شبها پیدا میشود؟» «نمیدانم.» «بابا، ناراحت نمیشوی اینقدر سؤال میپرسم؟» «نه پسرم، بپرس؛ اگر نپرسی چیزی یاد نمیگیری!»
خانواده -
معلم: «چرا تکلیفت را ننوشتی؟» دانشآموز: «چون شما گفتید کار امروز را به فردا نیندازیم؛ من هم فردایش را هم امروز استراحت کردم!»
مدرسه -
اولی: «رژیم گرفتهام، دو هفته است فقط ناهار میخورم.» دومی: «آفرین! صبحانه و شام نمیخوری؟» اولی: «چرا، ولی آنها را ناهار حساب نمیکنم!»
روزمره -
مشتری: «آقا این هندوانه شیرین است؟» میوهفروش: «شیرین؟! دیروز یکی خرید، خودش و خانوادهاش هنوز دارند تشکر میکنند!»
بازار -
پدربزرگ: «زمان ما برای رفتن به مدرسه پنج کیلومتر پیاده در برف راه میرفتیم.» نوه: «پدربزرگ، پارسال گفتی سه کیلومتر بود!» پدربزرگ: «خب، زمانه سختتر شده!»
خانواده -
به کامپیوترم گفتم: «حالت خوب نیست؟ اینقدر کند شدهای!» بعد از ده دقیقه جواب داد: «در حال بارگذاری…»
فناوری -
معلم: «یک جمله با کلمهی «شاید» بساز.» دانشآموز: «شاید فردا مدرسه تعطیل باشد.» معلم: «این که آرزوست!» دانشآموز: «خب، شاید!»
مدرسه -
زن به شوهرش: «عزیزم، امروز سالگرد ازدواجمان است، یادت بود؟» شوهر (با دستهگلی که پشتش قایم کرده): «معلوم است! … این گلها را هم همین الان از گلدان خودمان چیدم!»
خانواده -
اولی: «من شبها خوابم نمیبرد.» دومی: «گوسفند بشمار.» اولی: «شمردم، تا هزار رسیدم، بعد خوابم برد… ولی کل شب خواب دیدم گوسفندها را گم کردهام!»
روزمره -
بچه: «مامان، من کی بزرگ میشوم؟» مادر: «وقتی غذایت را کامل بخوری.» بچه (بعد از غذا، جلوی آینه): «پس چرا هنوز کوچکم؟ لابد باید دسر هم بخورم!»
خانواده -
مهندس به کارگر: «این دیوار چرا کج است؟» کارگر: «مهندس جان، دیوار صاف است؛ زمین کج است!»
کار -
مسافر به رانندهی تاکسی: «آقا لطفاً تند نرو، من دیرم نشده!»
کوتاه -
معلم ریاضی: «نصف هشت چند میشود؟» دانشآموز: «بستگی دارد آقا؛ از وسط عمودی نصف کنیم میشود سه، از وسط افقی نصف کنیم میشود صفر!»
مدرسه -
اولی: «سگ من خیلی باهوش است، هر روز صبح روزنامه را برایم میآورد.» دومی: «خیلیها این کار را میکنند.» اولی: «ولی من مشترک هیچ روزنامهای نیستم!»
حیوانات -
پزشک: «چه مشکلی دارید؟» بیمار: «آقای دکتر، همه مرا نادیده میگیرند.» پزشک: «نفر بعدی!»
پزشکی -
دانشجو در امتحان نوشت: «فقط خدا جواب این سؤال را میداند.» استاد کنارش نوشت: «خدا بیست، شما صفر!»
مدرسه -
بچه از مادربزرگش پرسید: «مامانبزرگ، شما زمان دایناسورها بودید؟» مادربزرگ: «نه عزیزم.» بچه: «پس چرا مامان میگوید شما خیلی قدیمی هستید؟» مادربزرگ: «چون مامانت عصر یخبندان را ندیده!»
خانواده -
یکی به رستوران رفت و گفت: «یک ساعت است منتظر غذا هستم!» گارسون: «ببخشید آقا، سفارشتان ماکارونی است؛ آشپز دارد رشتههایش را یکییکی صاف میکند!»
بازار -
به دوستم گفتم: «برای سلامتی، روزی ده هزار قدم راه بروید.» گفت: «ده هزار؟! از خانه تا کجا؟» گفتم: «از مبل تا یخچال، هزار بار!»
روزمره -
مادر: «چرا اینقدر دیر از مدرسه آمدی؟» پسر: «معلم گفت هر کس بیشتر بماند، بیشتر یاد میگیرد؛ من هم ماندم تا مدرسه را بستند!»
مدرسه -
اولی: «تو چرا همیشه با کفش ورزشی سر کار میآیی؟» دومی: «مدیرمان گفت باید با سرعت بیشتری کار کنیم!»
کار -
پسربچه از پدرش: «بابا، برق از کجا میآید؟» پدر: «از نیروگاه.» پسر: «پس چرا هر وقت قبض میآید، تو برق از سرت میپرد؟»
خانواده -
معلم علوم: «چه چیزی سریعتر است، نور یا صدا؟» دانشآموز: «نور خانم! چون تلویزیون اول روشن میشود، بعد صدایش میآید.»
مدرسه -
مشتری: «این ساعت ضدآب است؟» فروشنده: «کاملاً! فقط آب نبیند.»
بازار -
اولی: «امروز خیلی خستهام.» دومی: «مگر چه کار کردی؟» اولی: «از صبح دارم برای کارهایی که باید بکنم برنامهریزی میکنم!»
روزمره -
یکی پرسید: «چرا پرندهها زمستان به جنوب مهاجرت میکنند؟» دیگری: «چون پیادهاش خیلی طول میکشد!»
کوتاه -
پدر به پسرش: «وقتی من همسن تو بودم، شاگرد اول بودم.» پسر: «بابا، وقتی تو همسن من بودی، کلاس فقط ده نفر بود!»
خانواده -
کارمند به مدیر: «میشود فردا مرخصی بگیرم؟ همسرم میخواهد خانهتکانی کند.» مدیر: «متأسفم، کار زیاد است.» کارمند: «ممنونم آقای مدیر، میدانستم شما آدم فهمیدهای هستید!»
کار -
مسافری در هواپیما: «خلبان کجاست؟» مهماندار: «در کابین.» مسافر: «خیالم راحت شد؛ فکر کردم همهمان مسافریم!»
کوتاه -
مادر: «اتاقت را مرتب کن.» بچه: «مرتب است مامان؛ هر چیزی سر جایی است که آخرین بار گذاشتهام!»
خانواده -
معلم جغرافی: «مهمترین رود ایران کدام است؟» دانشآموز: «رودی که از کنار خانهی مادربزرگم میگذرد؛ چون هر تابستان آنجاییم!»
مدرسه -
یکی به پزشک گفت: «آقای دکتر، هر جای بدنم را فشار میدهم درد میگیرد.» پزشک معاینه کرد و گفت: «انگشتتان شکسته!»
پزشکی -
بچه به پدرش: «بابا، میتوانی در تاریکی بنویسی؟» پدر: «فکر کنم.» بچه: «پس چراغ را خاموش کن و کارنامهام را امضا کن!»
مدرسه -
گفتم برای کم کردن وزن، شام نخورم. ساعت دوازده شب دیدم دارم صبحانهی فردا را میخورم!
روزمره -
گربهها چرا کامپیوتر را دوست دارند؟ چون موس دارد!
کوتاه