دیوان خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی
فال حافظ
ای حافظ شیرازی! تو محرم هر رازی
تو را به خدا و به شاخ نباتت قسم میدهم
که هر چه صلاح و مصلحت میبینی برایم آشکار و آرزوی مرا برآورده سازی.
نیت کنید، چند لحظه به آن فکر کنید و سپس دکمهی زیر را بزنید.
فال حافظ جنبهی ادبی و سرگرمی دارد.
پرسشهای رایج
فال حافظ چگونه گرفته میشود؟
در سنت ایرانی، فالگیرنده نخست نیت میکند، فاتحهای برای شادی روح حافظ میخواند و حافظ را به «شاخ نبات» سوگند میدهد؛ سپس دیوان را میگشاید. در این صفحه پس از نیت، با زدن دکمه یکی از ۴۹۵ غزل بهصورت تصادفی برایتان باز میشود.
تعبیرهای این فال از کجا آمدهاند؟
متن غزلها از دیوان حافظ (به نقل از گنجور) است و تعبیر هر غزل را تحریریهی سرتیترها بر پایهی مضمون همان غزل نوشته است.
آیا فال حافظ آینده را پیشبینی میکند؟
فال حافظ سنتی فرهنگی و ادبی است و جنبهی سرگرمی و تأمل دارد؛ نباید آن را مبنای تصمیمهای مهم زندگی قرار داد.
فهرست غزلهای حافظ
متن کامل هر غزل همراه تعبیر فال.
- ۱. اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأساً و ناوِلْها
- ۲. صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا؟
- ۳. اگر آن تُرکِ شیرازی به دست آرَد دلِ ما را
- ۴. صبا به لُطف بگو آن غزالِ رَعنا را
- ۵. دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
- ۶. به مُلازِمانِ سلطان، که رساند این دعا را؟
- ۷. صوفی بیا که آیِنِه، صافیست جام را
- ۸. ساقیا برخیز و دَردِه جام را
- ۹. رونق عهد شباب است دگر بُستان را
- ۱۰. دوش از مسجد سویِ میخانه آمد پیرِ ما
- ۱۱. ساقی به نورِ باده برافروز جامِ ما
- ۱۲. ای فروغِ ماهِ حُسن، از روی رخشان شما
- ۱۳. میدمد صبح و کِلِّه بست سحاب
- ۱۴. گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب
- ۱۵. ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟
- ۱۶. خَمی که ابرویِ شوخِ تو در کمان انداخت
- ۱۷. سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوخت
- ۱۸. ساقیا آمدنِ عید مبارک بادت
- ۱۹. ای نسیمِ سحر آرامگَهِ یار کجاست؟
- ۲۰. روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست
- ۲۱. دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
- ۲۲. چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاست
- ۲۳. خیالِ رویِ تو در هر طریق همرهِ ماست
- ۲۴. مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
- ۲۵. شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مست
- ۲۶. زلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مست
- ۲۷. در دیرِ مغان آمد، یارم قدحی در دست
- ۲۸. به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهدِ درست
- ۲۹. ما را زِ خیالِ تو چه پروایِ شراب است؟
- ۳۰. زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
- ۳۱. آن شبِ قدری که گویند اهلِ خلوت امشب است
- ۳۲. خدا چو صورتِ ابرویِ دلگشای تو بست
- ۳۳. خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت است
- ۳۴. رَواقِ منظرِ چشمِ من آشیانهٔ توست
- ۳۵. برو به کارِ خود ای واعظ این چه فریادست؟
- ۳۶. تا سرِ زلفِ تو در دستِ نسیم افتادست
- ۳۷. بیا که قصرِ اَمَل سخت سستبنیادست
- ۳۸. بی مِهرِ رُخَت روزِ مرا نور نماندست
- ۳۹. باغِ مرا چه حاجتِ سرو و صنوبر است؟
- ۴۰. اَلْمِنَّةُ لِلَّه که درِ میکده، باز است
- ۴۱. اگر چه باده فَرَح بخش و باد گُلبیز است
- ۴۲. حالِ دل با تو گفتنم، هوس است
- ۴۳. صَحنِ بُستان ذوقبخش و صحبتِ یاران خوش است
- ۴۴. کُنون که بر کفِ گُل، جامِ بادهٔ صاف است
- ۴۵. در این زمانه، رفیقی که خالی از خَلَل است
- ۴۶. گُل در بَر و مِی در کَف و معشوق به کام است
- ۴۷. به کویِ میکده هر سالِکی که رَه دانست
- ۴۸. صوفی از پرتو مِی رازِ نهانی دانست
- ۴۹. روضهٔ خُلدِ برین خلوتِ درویشان است
- ۵۰. به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن است
- ۵۱. لعلِ سیرابِ بهخونتشنه، لب یار من است
- ۵۲. روزْگاریست که سودایِ بُتان، دینِ من است
- ۵۳. منم که گوشهٔ میخانه، خانقاهِ من است
- ۵۴. ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون است
- ۵۵. خَمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین است
- ۵۶. دل سراپردهٔ محبتِ اوست
- ۵۷. آن سیهچَرده که شیرینیِ عالَم با اوست
- ۵۸. سرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرت دوست
- ۵۹. دارم امید عاطفتی از جناب دوست
- ۶۰. آن پیکِ ناموَر که رسید از دیارِ دوست
- ۶۱. صبا اگر گذری اُفتَدَت به کشور دوست
- ۶۲. مرحبا ای پیکِ مشتاقان بده پیغامِ دوست
- ۶۳. رویِ تو کس ندید و هزارت رقیب هست
- ۶۴. اگر چه عرض هنر پیشِ یار بیادبیست
- ۶۵. خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
- ۶۶. بنال بلبل اگر با مَنَت سرِ یاریست
- ۶۷. یا رب این شمع دلافروز ز کاشانهٔ کیست؟
- ۶۸. ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
- ۶۹. کس نیست که افتادهٔ آن زلفِ دوتا نیست
- ۷۰. مردم دیدهٔ ما جز به رُخَت ناظر نیست
- ۷۱. زاهِدِ ظاهِرپَرَست از حالِ ما، آگاه نیست
- ۷۲. راهیست راهِ عِشْق که هیچَش کِنارِه نیست
- ۷۳. روشن از پرتوِ رویت نظری نیست که نیست
- ۷۴. حاصلِ کارگه کون و مکان این همه نیست
- ۷۵. خوابِ آن نرگسِ فَتّانِ تو، بیچیزی نیست
- ۷۶. جز آستان تواَم در جهان، پناهی نیست
- ۷۷. بلبلی، برگِ گُلی خوشرنگ در مِنقار داشت
- ۷۸. دیدی که یار، جُز سَرِ جور و سِتَم نَداشت
- ۷۹. کنون که میدمد از بوستان، نسیمِ بهشت
- ۸۰. عِیبِ رِندان مَکُن ای زاهدِ پاکیزهسِرِشت!
- ۸۱. صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
- ۸۲. آن تُرکِ پَری چِهره که دوش اَز بَرِ ما رَفت
- ۸۳. گر ز دستِ زلفِ مُشکینت خطایی رفت رفت
- ۸۴. ساقی بیار باده که ماهِ صیام رفت
- ۸۵. شربتی از لبِ لعلش نچشیدیم و بِرَفت
- ۸۶. ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
- ۸۷. حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت
- ۸۸. شنیدهام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت
- ۸۹. یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
- ۹۰. ای هدهد صبا به سبا میفرستمت
- ۹۱. ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
- ۹۲. میرِ من خوش میروی کاندر سر و پا میرمت
- ۹۳. چه لطف بود که ناگاه رَشحِهٔ قَلَمَت
- ۹۴. زان یارِ دلنوازم، شُکری است با شکایت
- ۹۵. مدامم مست میدارد، نسیمِ جَعدِ گیسویت
- ۹۶. دردِ ما را نیست درمان الغیاث
- ۹۷. تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج
- ۹۸. اگر به مذهبِ تو خونِ عاشق است مُباح
- ۹۹. دلِ من در هوایِ روی فرخ
- ۱۰۰. دی پیر میفروش که ذکرش به خیر باد
- ۱۰۱. شراب و عیش نهان چیست؟ کارِ بیبنیاد
- ۱۰۲. دوش آگهی ز یارِ سفر کرده داد باد
- ۱۰۳. روز وصلِ دوستداران یاد باد
- ۱۰۴. جمالت آفتابِ هر نظر باد
- ۱۰۵. صوفی ار باده به اندازه خورَد نوشش باد
- ۱۰۶. تَنَت به نازِ طبیبان نیازمند مباد
- ۱۰۷. حُسن تو همیشه در فزون باد
- ۱۰۸. خسروا گویِ فلک در خَمِ چوگان تو باد
- ۱۰۹. دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
- ۱۱۰. پیرانه سَرم عشقِ جوانی به سر افتاد
- ۱۱۱. عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتاد
- ۱۱۲. آن که رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرین داد
- ۱۱۳. بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
- ۱۱۴. همایِ اوجِ سعادت به دامِ ما افتد
- ۱۱۵. درختِ دوستی بنشان که کامِ دل به بار آرد
- ۱۱۶. کسی که حُسن و خَطِ دوست در نظر دارد
- ۱۱۷. دل ما به دور رویت ز چمن فَراغ دارد
- ۱۱۸. آن کس که به دست جام دارد
- ۱۱۹. دلی که غیب نمای است و جامِ جم دارد
- ۱۲۰. بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایهبان دارد
- ۱۲۱. هر آن کاو خاطِرِ مَجموع و یارِ نازنین دارد
- ۱۲۲. هر آنکه جانِبِ اَهْلِ خُدا نگه دارد
- ۱۲۳. مطربِ عشق عجب ساز و نوایی دارد
- ۱۲۴. آن که از سُنبُلِ او، غالیه تابی دارد
- ۱۲۵. شاهد آن نیست که موییّ و میانی دارد
- ۱۲۶. جان، بیجمالِ جانان میلِ جهان ندارد
- ۱۲۷. روشنیِ طلعتِ تو ماه ندارد
- ۱۲۸. نیست دَر شهر نگاری که دلِ ما بِبَرَد
- ۱۲۹. اگر نه باده غمِ دل ز یادِ ما بِبَرَد
- ۱۳۰. سحر بلبل حکایت با صبا کرد
- ۱۳۱. بیا که تُرکِ فلک خوانِ روزه غارت کرد
- ۱۳۲. به آبِ روشنِ می، عارفی طهارت کرد
- ۱۳۳. صوفی نَهاد دام و سَرِ حُقِّه، باز کَرْد
- ۱۳۴. بلبلی خونِ دلی خورد و گلی حاصل کرد
- ۱۳۵. چو باد، عزمِ سرِ کویِ یار خواهم کرد
- ۱۳۶. دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کرد
- ۱۳۷. دل از من بُرد و روی از من نهان کرد
- ۱۳۸. یاد باد آن که ز ما وقتِ سفر یاد نکرد
- ۱۳۹. رو بر رَهَش نهادم و بر من گذر نکرد
- ۱۴۰. دلبر بِرَفت و دلشدگان را خبر نکرد
- ۱۴۱. دیدی ای دل که غمِ عشق دگربار چه کرد؟
- ۱۴۲. دوستان دخترِ رَز توبه ز مستوری کرد
- ۱۴۳. سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکرد
- ۱۴۴. به سِرِّ جامِ جم آنگه نظر توانی کرد
- ۱۴۵. چه مستی است ندانم که رو به ما آورد
- ۱۴۶. صبا وقتِ سحر بویی ز زلفِ یار میآورد
- ۱۴۷. بریدِ بادِ صبا دوشم آگهی آورد
- ۱۴۸. یارم چو قدح به دست گیرد
- ۱۴۹. دلم جز مِهرِ مَهرویان، طریقی بر نمیگیرد
- ۱۵۰. ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
- ۱۵۱. دَمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمیارزد
- ۱۵۲. در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلی دَم زد
- ۱۵۳. سحر چون خسرو خاور، عَلَم بر کوهساران زد
- ۱۵۴. راهی بزن که آهی بر سازِ آن توان زد
- ۱۵۵. اگر روم ز پِیاش فتنهها برانگیزد
- ۱۵۶. به حسن و خُلق و وفا کس به یارِ ما نرسد
- ۱۵۷. هر که را با خطِ سبزت سرِ سودا باشد
- ۱۵۸. من و انکارِ شراب! این چه حکایت باشد؟
- ۱۵۹. نقدِ صوفی نه همه صافیِ بیغَش باشد
- ۱۶۰. خوش است خلوت اگر یار یارِ من باشد
- ۱۶۱. کِی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
- ۱۶۲. خوش آمد گُل وز آن خوشتر نباشد
- ۱۶۳. گل بیرخِ یار خوش نباشد
- ۱۶۴. نفسِ بادِ صبا مُشکفشان خواهد شد
- ۱۶۵. مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
- ۱۶۶. روزِ هجران و شبِ فُرقَتِ یار آخر شد
- ۱۶۷. ستارهای بدرخشید و ماهِ مجلس شد
- ۱۶۸. گداخت جان که شود کارِ دل تمام و نشد
- ۱۶۹. یاری اندر کس نمیبینیم، یاران را چه شد؟
- ۱۷۰. زاهدِ خلوتنشین، دوش به مِیخانه شد
- ۱۷۱. دوش از جنابِ آصف، پیکِ بشارت آمد
- ۱۷۲. عشقِ تو نهالِ حیرت آمد
- ۱۷۳. در نمازم خَمِ ابرویِ تو با یاد آمد
- ۱۷۴. مژده ای دل که دگر بادِ صبا بازآمد
- ۱۷۵. صبا به تهنیتِ پیرِ مِیفروش آمد
- ۱۷۶. سَحَرم دولتِ بیدار به بالین آمد
- ۱۷۷. نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
- ۱۷۸. هر که شد مَحرمِ دل در حرمِ یار بِمانْد
- ۱۷۹. رسید مژده که ایّامِ غم نخواهد ماند
- ۱۸۰. ای پستهٔ تو خنده زده بر حدیثِ قند
- ۱۸۱. بعد از این دستِ من و دامنِ آن سروِ بلند
- ۱۸۲. حَسْبِ حالی نَنِوِشتی و شد ایّامی چند
- ۱۸۳. دوش وقتِ سَحَر، از غُصّه نجاتم دادند
- ۱۸۴. دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند
- ۱۸۵. نَقْدها را بُوَد آیا که عَیاری گیرَنْد؟
- ۱۸۶. گَر مِیفُروش، حاجَتِ رِنْدان رَوا کُنَد
- ۱۸۷. دِلا! بِسوز! که سوزِ تو، کارها بِکُنَد
- ۱۸۸. مَرا به رِنْدی و عِشْق، آن فُضول، عِیْب کُنَد
- ۱۸۹. طایِرِ دولَت اَگَر باز گُذاری بِکُنَد
- ۱۹۰. کِلْکِ مُشْکینِ تو، روزی که زِ ما یاد کُنَد
- ۱۹۱. آن، کیست کز روی کَرَم، با ما وفاداری کند؟
- ۱۹۲. سروِ چَمانِ من چرا میلِ چمن نمیکند؟
- ۱۹۳. دَر نَظَربازیِ ما، بیخَبَران، حِیْراناَنْد
- ۱۹۴. سَمَنبویان، غُبارِ غَم چو بِنْشینَنْد؛ بِنْشانَنْد
- ۱۹۵. غُلَامِ نَرْگِسِ مَسْتِ تو، تاجداراناَنْد
- ۱۹۶. آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
- ۱۹۷. شاهدان گر دلبری زین سان کنند
- ۱۹۸. گفتم کِی ام دهان و لبت کامران کنند؟
- ۱۹۹. واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
- ۲۰۰. دانی که چنگ و عود چه تَقریر میکنند؟
- ۲۰۱. شرابِ بیغَش و ساقیِّ خوش دو دامِ رهند
- ۲۰۲. بُوَد آیا که درِ میکدهها بگشایند؟
- ۲۰۳. سالها دفترِ ما در گرو صَهبا بود
- ۲۰۴. یاد باد آن که نَهانَت نظری با ما بود
- ۲۰۵. تا ز میخانه و مِی نام و نشان خواهد بود
- ۲۰۶. پیش از اینَت بیش از این اندیشهٔ عُشّاق بود
- ۲۰۷. یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بود
- ۲۰۸. خستگان را چو طلب باشد و قُوَّت نَبُوَد
- ۲۰۹. قتلِ این خسته به شمشیرِ تو تقدیر نبود
- ۲۱۰. دوش در حلقهٔ ما قصّهٔ گیسویِ تو بود
- ۲۱۱. دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
- ۲۱۲. یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
- ۲۱۳. گوهرِ مخزنِ اسرار همان است که بود
- ۲۱۴. دیدم به خوابِ خوش که به دستم پیاله بود
- ۲۱۵. به کویِ میکده یا رب سحر چه مشغله بود؟
- ۲۱۶. آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بود
- ۲۱۷. مسلمانان مرا وقتی دلی بود
- ۲۱۸. در ازل هر کو به فیضِ دولت ارزانی بُوَد
- ۲۱۹. کنون که در چمن آمد گُل از عَدَم به وجود
- ۲۲۰. از دیده خونِ دل همه بر رویِ ما رَوَد
- ۲۲۱. چو دست بر سرِ زلفش زنم به تاب رَوَد
- ۲۲۲. از سرِ کویِ تو هر کو به ملالت برود
- ۲۲۳. هرگزم نقشِ تو از لوحِ دل و جان نَرَوَد
- ۲۲۴. خوشا دلی که مدام از پِی نظر نرود
- ۲۲۵. ساقی حدیثِ سرو و گل و لاله میرود
- ۲۲۶. تَرسَم که اشک، در غمِ ما پردهدَر شود
- ۲۲۷. گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود
- ۲۲۸. گر من از باغِ تو یک میوه بچینم چه شود؟
- ۲۲۹. بخت از دهانِ دوست نشانم نمیدهد
- ۲۳۰. اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شاید
- ۲۳۱. گفتم غمِ تو دارم گفتا غمَت سرآید
- ۲۳۲. بر سرِ آنم که گر ز دست برآید
- ۲۳۳. دست از طلب ندارم تا کامِ من برآید
- ۲۳۴. چو آفتاب مِی از مشرقِ پیاله برآید
- ۲۳۵. زهی خجسته زمانی که یار بازآید
- ۲۳۶. اگر آن طایرِ قدسی ز دَرَم بازآید
- ۲۳۷. نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید
- ۲۳۸. جهان بر ابرویِ عید از هِلال وَسمه کشید
- ۲۳۹. رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
- ۲۴۰. ابرِ آذاری برآمد بادِ نوروزی وزید
- ۲۴۱. معاشران ز حریفِ شبانه یاد آرید
- ۲۴۲. بیا که رایتِ منصورِ پادشاه رسید
- ۲۴۳. بویِ خوشِ تو هر که ز بادِ صبا شنید
- ۲۴۴. معاشران! گره از زلفِ یار باز کنید
- ۲۴۵. الا ای طوطیِ گویایِ اسرار!
- ۲۴۶. عید است و آخِرِ گُل و یاران در انتظار
- ۲۴۷. صبا ز منزلِ جانان گذر دریغ مدار
- ۲۴۸. ای صبا نَکهَتی از کویِ فُلانی به من آر
- ۲۴۹. ای صبا نَکهَتی از خاکِ رَهِ یار بیار
- ۲۵۰. روی بِنْمای و وجودِ خودم از یاد بِبَر
- ۲۵۱. شبِ وصل است و طی شد نامهٔ هَجر
- ۲۵۲. گر بُوَد عمر، به میخانه رَسَم بارِ دِگَر
- ۲۵۳. ای خُرَّم از فروغِ رُخَت لاله زارِ عمر
- ۲۵۴. دیگر ز شاخِ سروِ سَهی بلبلِ صبور
- ۲۵۵. یوسفِ گمگشته بازآید به کنعان، غم مخور
- ۲۵۶. نصیحتی کُنَمَت بشنو و بهانه مَگیر
- ۲۵۷. روی بِنْما و مرا گو که ز جان دل برگیر
- ۲۵۸. هزار شُکر که دیدم به کامِ خویشت باز
- ۲۵۹. منم که دیده به دیدارِ دوست کردم باز
- ۲۶۰. ای سروِ نازِ حُسن که خوش میروی به ناز
- ۲۶۱. درآ که در دلِ خسته، توان درآید باز
- ۲۶۲. حالِ خونین دلان که گوید باز؟
- ۲۶۳. بیا و کَشتیِ ما در شَطِ شراب انداز
- ۲۶۴. خیز و در کاسهٔ زر آبِ طَرَبناک انداز
- ۲۶۵. برنیامد از تمنّایِ لَبَت کامم هنوز
- ۲۶۶. دلم رمیدهٔ لولیوَشیست شورانگیز
- ۲۶۷. ای صبا گر بُگذری بر ساحلِ رودِ اَرَس
- ۲۶۸. گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بس
- ۲۶۹. دلا، رَفیقِ سفر بختِ نیکخواهت بس
- ۲۷۰. دردِ عشقی کشیدهام که مَپُرس
- ۲۷۱. دارم از زلفِ سیاهش گِلِه چندان که مَپُرس
- ۲۷۲. باز آی و دلِ تنگِ مرا مونس جان باش
- ۲۷۳. اگر رفیقِ شفیقی، درست پیمان باش
- ۲۷۴. به دورِ لاله، قدح گیر و بیریا میباش
- ۲۷۵. صوفی گُلی بچین و مُرَقَّع به خار بخش
- ۲۷۶. باغبان گر پنجروزی صحبتِ گل بایدش
- ۲۷۷. فکرِ بلبل همه آن است که گُل شد یارش
- ۲۷۸. شرابِ تلخ میخواهم که مردافکن بُوَد زورش
- ۲۷۹. خوشا شیراز و وضعِ بیمثالش
- ۲۸۰. چو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانش
- ۲۸۱. یا رب این نوگُلِ خندان که سپردی به مَنَش
- ۲۸۲. بِبُرد از من قرار و طاقت و هوش
- ۲۸۳. سحر ز هاتفِ غیبم رسید مژده به گوش
- ۲۸۴. هاتفی از گوشهٔ میخانه دوش
- ۲۸۵. در عهدِ پادشاهِ خطابخشِ جُرم پوش
- ۲۸۶. دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
- ۲۸۷. ای همه شکلِ تو مَطبوع و همه جایِ تو خوش
- ۲۸۸. کنارِ آب و پایِ بید و طبعِ شعر و یاری خوش
- ۲۸۹. مَجمَعِ خوبی و لطف است عِذار چو مَهَش
- ۲۹۰. دلم رمیده شد و غافلم منِ درویش
- ۲۹۱. ما آزمودهایم در این شهر بختِ خویش
- ۲۹۲. قسم به حشمت و جاه و جلالِ شاه شجاع
- ۲۹۳. بامدادان که ز خلوتگَهِ کاخِ اِبداع
- ۲۹۴. در وفایِ عشقِ تو، مشهورِ خوبانم چو شمع
- ۲۹۵. سَحَر به بویِ گلستان دَمی شدم در باغ
- ۲۹۶. طالع اگر مدد دهد، دامنَش آوَرَم به کف
- ۲۹۷. زبانِ خامه ندارد سرِ بیان فِراق
- ۲۹۸. مقامِ امن و میِ بیغَش و رفیقِ شفیق
- ۲۹۹. اگر شراب خوری جُرعهای فشان بر خاک
- ۳۰۰. هزار دشمنم اَر میکنند قصدِ هلاک
- ۳۰۱. ای دلِ ریشِ مرا با لبِ تو حقِّ نمک
- ۳۰۲. خوش خبر باشی ای نسیمِ شِمال
- ۳۰۳. شَمَمتُ روحَ وِدادٍ و شِمتُ برقَ وِصال
- ۳۰۴. دارایِ جهان نصرتِ دین خسروِ کامل
- ۳۰۵. به وقت گُل شدم از توبهٔ شراب خجِل
- ۳۰۶. اگر به کویِ تو باشد مرا مَجالِ وصول
- ۳۰۷. هر نکتهای که گفتم در وصفِ آن شَمایل
- ۳۰۸. ای رُخَت چون خُلد و لَعلَت سَلسَبیل
- ۳۰۹. عشقبازیّ و جوانیّ و شرابِ لَعلْفام
- ۳۱۰. مرحبا طایرِ فَرُّخ پِیِ فرخنده پیام
- ۳۱۱. عاشقِ رویِ جوانی خوشِ نوخاستهام
- ۳۱۲. بُشری اِذِ السَّلامةُ حَلَّت بِذی سَلَم
- ۳۱۳. بازآی ساقیا که هواخواهِ خدمتم
- ۳۱۴. دوش بیماری چشم تو بِبُرد از دستم
- ۳۱۵. به غیر از آن که بِشُد دین و دانش از دستم
- ۳۱۶. زُلف بَر باد مَده تا نَدَهی بَر بادَم
- ۳۱۷. فاش میگویم و از گفتهٔ خود دلشادَم
- ۳۱۸. مرا میبینی و هر دَم زیادَت میکنی دَردَم
- ۳۱۹. سالها پیرُویِ مذهبِ رندان کردم
- ۳۲۰. دیشب به سیلِ اشک رَهِ خواب میزدم
- ۳۲۱. هر چند پیر و خستهدل و ناتوان شدم
- ۳۲۲. خیالِ نقشِ تو در کارگاهِ دیده کشیدم
- ۳۲۳. ز دستِ کوتهِ خود زیرِ بارم
- ۳۲۴. گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
- ۳۲۵. گر دست دهد خاکِ کفِ پایِ نگارم
- ۳۲۶. در نهانخانهٔ عشرت صنمی خوش دارم
- ۳۲۷. مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
- ۳۲۸. من که باشم که بر آن خاطرِ عاطِر گذرم؟
- ۳۲۹. جوزا سَحَر نهادْ حمایل برابرم
- ۳۳۰. تو همچو صبحی و من شمعِ خلوتِ سَحَرم
- ۳۳۱. به تیغم گَر کُشد، دستش نگیرم
- ۳۳۲. مزن بر دل ز نوکِ غمزه تیرم
- ۳۳۳. نمازِ شامِ غریبان چو گریه آغازم
- ۳۳۴. گر دست رَسَد در سرِ زُلفینِ تو بازم
- ۳۳۵. در خراباتِ مُغان گر گذر افتد بازم
- ۳۳۶. مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزم
- ۳۳۷. چرا نه در پِیِ عزمِ دیارِ خود باشم
- ۳۳۸. من دوستدارِ رویِ خوش و مویِ دلکَشَم
- ۳۳۹. خیالِ رویِ تو چون بُگذَرَد به گلشنِ چَشم
- ۳۴۰. من که از آتشِ دل چون خُمِ مِی در جوشم
- ۳۴۱. گر من از سرزنشِ مدَّعیان اندیشم
- ۳۴۲. حجابِ چهرهٔ جان میشود غبارِ تنم
- ۳۴۳. چِل سال بیش رفت که من لاف میزنم
- ۳۴۴. عمریست تا من در طلب، هر روز گامی میزنم
- ۳۴۵. بی تو ای سروِ روان، با گل و گلشن چه کنم؟
- ۳۴۶. من نه آن رندم که تَرکِ شاهد و ساغر کنم
- ۳۴۷. صَنَما با غمِ عشقِ تو چه تدبیر کنم؟
- ۳۴۸. دیده دریا کُنم و صبر به صحرا فِکنم
- ۳۴۹. دوش سودایِ رُخَش گفتم ز سر بیرون کُنَم
- ۳۵۰. به عزمِ توبه سحر گفتم استخاره کُنم
- ۳۵۱. حاشا که من به موسمِ گُل تَرکِ مِی کُنم
- ۳۵۲. روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم
- ۳۵۳. من تَرکِ عشقِ شاهد و ساغر نمیکنم
- ۳۵۴. به مژگان سیَه کردی هزاران رِخنه در دینم
- ۳۵۵. حالیا مصلحتِ وقت در آن میبینم
- ۳۵۶. گَرَم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
- ۳۵۷. در خراباتِ مُغان نورِ خدا میبینم
- ۳۵۸. غمِ زمانه که هیچش کَران نمیبینم
- ۳۵۹. خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم
- ۳۶۰. گر از این منزلِ ویران به سویِ خانه رَوَم
- ۳۶۱. آن که پامالِ جفا کرد چو خاکِ راهم
- ۳۶۲. دیدار شد مُیَسَّر و بوس و کنار هم
- ۳۶۳. دَردَم از یار است و درمان نیز هم
- ۳۶۴. ما بیغمانِ مست دل از دست دادهایم
- ۳۶۵. عمریست تا به راهِ غَمَت رو نهادهایم
- ۳۶۶. ما بدین در نه پِیِ حشمت و جاه آمدهایم
- ۳۶۷. فتوی پیرِ مُغان دارم و قولیست قدیم
- ۳۶۸. خیز تا از درِ میخانه گُشادی طلبیم
- ۳۶۹. ما زِ یاران چَشمِ یاری داشتیم
- ۳۷۰. صَلاح از ما چه میجویی؟ که مستان را صَلا گفتیم
- ۳۷۱. ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
- ۳۷۲. بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
- ۳۷۳. خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
- ۳۷۴. بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
- ۳۷۵. صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
- ۳۷۶. دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
- ۳۷۷. ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
- ۳۷۸. ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
- ۳۷۹. سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم
- ۳۸۰. بارها گفتهام و بار دگر میگویم
- ۳۸۱. گرچه ما بندگان پادشهیم
- ۳۸۲. فاتحهای چو آمَدی بَر سَر خَستهای بخوان
- ۳۸۳. چندان که گفتم غم با طبیبان
- ۳۸۴. میسوزم از فِراقت روی از جَفا بگردان
- ۳۸۵. یا رب آن آهوی مشکین به خُتَن باز رسان
- ۳۸۶. خدا را کم نشین با خرقه پوشان
- ۳۸۷. شاه شمشادقدان، خسرو شیریندهنان
- ۳۸۸. بهار و گل طربانگیز گشت و توبهشکن
- ۳۸۹. چو گل هر دم به بویت جامه در تن
- ۳۹۰. افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
- ۳۹۱. خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن؟
- ۳۹۲. دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن
- ۳۹۳. منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
- ۳۹۴. ای روی ماهمنظر تو نوبهار حُسن
- ۳۹۵. گُلبرگ را ز سُنْبُلِ مُشکین، نِقاب کُن
- ۳۹۶. صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
- ۳۹۷. ز در در آ و شبستان ما منور کن
- ۳۹۸. ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
- ۳۹۹. کرشمهای کن و بازار ساحری بشکن
- ۴۰۰. بالابلندِ عِشْوِهگرِ نقشبازِ من
- ۴۰۱. چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
- ۴۰۲. نکتهای دلکَش بگویم خالِ آن مَهرو ببین
- ۴۰۳. شراب لعلکش و روی مهجبینان بین
- ۴۰۴. میفکن بر صف رندان نظری بهتر از این
- ۴۰۵. به جان پیر خرابات و حق صحبت او
- ۴۰۶. گفتا برون شدی به تماشای ماهِ نو
- ۴۰۷. مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مه نو
- ۴۰۸. ای آفتاب آینه دار جمال تو
- ۴۰۹. ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
- ۴۱۰. ای قبای پادشاهی، راست بر بالای تو
- ۴۱۱. تاب بنفشه میدهد طرّهٔ مشکسای تو
- ۴۱۲. مرا چشمیست خونافشان ز دست آن کمانابرو
- ۴۱۳. خط عذار یار که بگرفت ماه از او
- ۴۱۴. گلبن عیش میدمد ساقی گلعذار کو؟
- ۴۱۵. ای پیک راستان خبر یار ما بگو
- ۴۱۶. خنک نسیم معنبر شمامهای دلخواه
- ۴۱۷. عیشم مدام است، از لعل دلخواه
- ۴۱۸. گر تیغ بارد در کوی آن ماه
- ۴۱۹. وصال او ز عمر جاودان به
- ۴۲۰. ناگهان پرده برانداختهای، یعنی چه؟
- ۴۲۱. درِ سرایِ مغان رُفته بود و آبزده
- ۴۲۲. ای که با سلسلهٔ زلف دراز آمدهای
- ۴۲۳. دوش رفتم به در میکده خوابآلوده
- ۴۲۴. از من جدا مشو که توام نور دیدهای
- ۴۲۵. دامنکشان همی شد در شرب زرکشیده
- ۴۲۶. از خون دل نوشتم، نزدیک دوست نامه
- ۴۲۷. چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
- ۴۲۸. سحرگاهان، که مخمورِ شبانه
- ۴۲۹. ساقی بیا که شد قدحِ لاله پر ز می
- ۴۳۰. به صوتِ بلبل و قمری اگر ننوشی مِی
- ۴۳۱. لبش میبوسم و در میکشم می
- ۴۳۲. مخمور جام عشقم، ساقی بده شرابی
- ۴۳۳. ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
- ۴۳۴. ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
- ۴۳۵. با مدّعی مگویید، اسرارِ عشق و مستی
- ۴۳۶. آن غالیهخط گر سوی ما نامه نوشتی
- ۴۳۷. ای قصهٔ بهشت ز کویت حکایتی
- ۴۳۸. سَبَتْ سَلْمیٰ بِصُدْغَیها فُؤادي
- ۴۳۹. دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
- ۴۴۰. سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی
- ۴۴۱. چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی؟
- ۴۴۲. به جان او که گرم دسترس به جان بودی
- ۴۴۳. چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
- ۴۴۴. شهریست پُر ظریفان وز هر طرف نگاری
- ۴۴۵. تو را که هر چه مراد است در جهان داری
- ۴۴۶. صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
- ۴۴۷. بیا با ما مَوَرز این کینهداری
- ۴۴۸. ای که در کوی خرابات مقامی داری
- ۴۴۹. ای که مهجوری عشاق روا میداری
- ۴۵۰. روزگاریست که ما را نگران میداری
- ۴۵۱. خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
- ۴۵۲. طُفیلِ هستیِ عشقند آدمیّ و پَری
- ۴۵۳. ای که دایم به خویش مغروری
- ۴۵۴. ز کوی یار میآید نسیمِ بادِ نوروزی
- ۴۵۵. عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی
- ۴۵۶. نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
- ۴۵۷. هزار جهد بکردم که یار من باشی
- ۴۵۸. ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
- ۴۵۹. زین خوش رقم که بر گل رخسار میکشی
- ۴۶۰. سُلَیمیٰ مُنذُ حَلَّت بِالْعراقِ
- ۴۶۱. کَتَبتُ قِصَّةَ شَوقی و مَدمَعی باکی
- ۴۶۲. یا مُبْسِماً یُحاکي دُرْجاً مِنَ اللِّآلي
- ۴۶۳. سَلامُ اللّهِ ما کَرَّ اللَّیالي
- ۴۶۴. بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
- ۴۶۵. رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
- ۴۶۶. این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
- ۴۶۷. زان می عشق، کز او پخته شود هر خامی
- ۴۶۸. که بَرَد به نزد شاهان ز من گدا پیامی؟
- ۴۶۹. أَتَتْ رَوائِحُ رَنْدِ الْحِمیٰ و زادَ غَرامی
- ۴۷۰. سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
- ۴۷۱. ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
- ۴۷۲. اَحمَدُ اللهَ عَلی مَعْدِلَةِ السُلطانِ
- ۴۷۳. وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانی
- ۴۷۴. هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
- ۴۷۵. گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
- ۴۷۶. نسیم صبح سعادت! بدان نشان که تو دانی
- ۴۷۷. دو یار زیرک و از بادهٔ کهن دو منی
- ۴۷۸. نوش کن جامِ شرابِ یک منی
- ۴۷۹. صبح است و ژاله میچکد از ابر بهمنی
- ۴۸۰. ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
- ۴۸۱. بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
- ۴۸۲. ای دل! به کوی عشق گذاری نمیکنی
- ۴۸۳. سحرگه ره روی در سرزمینی
- ۴۸۴. تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
- ۴۸۵. ساقیا سایهٔ ابر است و بهار و لب جوی
- ۴۸۶. بلبل، ز شاخِ سرو، به گلبانگِ پهلوی
- ۴۸۷. ای بیخبر بکوش که صاحبخبر شوی
- ۴۸۸. سَحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
- ۴۸۹. ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
- ۴۹۰. در همه دِیر مغان نیست چو من شیدایی
- ۴۹۱. به چشم کردهام ابرویِ ماهسیمایی
- ۴۹۲. سَلامی چو بویِ خوشِ آشنایی
- ۴۹۳. اِی پادِشَهِ خوبان! داد از غَمِ تَنْهایی
- ۴۹۴. اِی دِل! گَر از آن چاهِ زَنَخْدان به دَرآیی
- ۴۹۵. مِی خواه و گُلاَفشان کن، از دَهر چه میجویی؟