پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۱

چشم و گوش و عقل و حس رفتند و، ما وامانده ایم

رفته است اسباب ما، خود پیشتر، ما مانده ایم

از شراب هستی احباب خالی گشت و ما

همچو مو در کاسه افلاک بر جا مانده ایم

خواب مرگ از کوفت شاید آورد ما را برون

در تلاش زندگانی آن قدر وامانده ایم

ما بساط هر تعلق زین سرا برچیده ایم

بهر رفتن با عصائی بر سر پا مانده ایم

گرم رویی نیست پیدا، گرم خونی خود کجاست؟

در میان این قدر مردم چه تنها مانده ایم

جان فگند از دوش خود بار گران جسم و، ما

همچنان واعظ بزیر بار دنیا مانده ایم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۳برکنده از حیات، باندک بهانه ایم
  2. شمارهٔ ۴۹۴ضعف پیری آمد و، دست از جهان برداشتیم
  3. شمارهٔ ۴۹۵بی رهنما، براه طلب پا گذاشتیم
  4. شمارهٔ ۴۹۶ما ز نادانی، ز بس بدبین و بدخواه خودیم
  5. شمارهٔ ۴۹۷از بزرگان وحشی و، با خاکساران همدمیم
  6. شمارهٔ ۴۹۸برده است از بسکه فکر آن نگار جانیم
  7. شمارهٔ ۴۹۹بنشین تا رخت از تاب نظر غازه کنیم
  8. شمارهٔ ۵۰۰چون کند پیری ستم، یاد جوانی می‌کنیم
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.