پرش به محتوای اصلی
پنج‌شنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵

سعدی

ای ساربان آهسته رو

ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم، با دل‌سِتانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می‌رود

گفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درون

پنهان نمی‌ماند که خون، بر آستانم می‌رود

مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن‌کشان، من زَهرِ تنهایی‌چشان

دیگر مپرس از من نشان‌، کز دل، نشانم می‌رود

درباره‌ی این شعر

غزل ۲۶۸ دیوان سعدی؛ از سوزناک‌ترین غزل‌های فارسی در وصف جدایی و رفتن یار با کاروان.

معنی ساده

ای ساربان، آهسته برو که آرام جانم دارد می‌رود؛ دلی که داشتم همراه دلبرم می‌رود. من دور از او، بیچاره و رنجور مانده‌ام؛ گویی نیشی در استخوانم فرو می‌رود. خواستم با ترفند زخم درونم را پنهان کنم، اما پنهان نمی‌ماند، چون خون بر آستانه‌ام جاری است. ای ساربان، کجاوه را نگه دار و با کاروان تندی نکن، که از عشق آن سرو روان، گویی روانم می‌رود. او دامن‌کشان می‌رود و من زهر تنهایی می‌چشم؛ دیگر از من نشان مپرس که نشانم از دل می‌رود.

English translation

O camel driver, go slowly, for the comfort of my soul is leaving; the heart I had with me is leaving with the one who stole it. I am left far from her, helpless and in pain; it is as if a sting, far from her, pierces my bones. I said I would hide my inner wound with tricks and charms; it will not stay hidden, for blood is running across my threshold. Hold the litter, driver, do not hurry the caravan, for with love of that moving cypress, my very soul is leaving. She goes trailing her robe, I taste the poison of loneliness; do not ask me for a trace of myself — every trace is leaving my heart.

پرسش‌های رایج

شعر «ای ساربان آهسته رو» از کیست؟

این شعر از سعدی است. غزل ۲۶۸ دیوان سعدی؛ از سوزناک‌ترین غزل‌های فارسی در وصف جدایی و رفتن یار با کاروان.

معنی شعر «ای ساربان آهسته رو» چیست؟

ای ساربان، آهسته برو که آرام جانم دارد می‌رود؛ دلی که داشتم همراه دلبرم می‌رود. من دور از او، بیچاره و رنجور مانده‌ام؛ گویی نیشی در استخوانم فرو می‌رود. خواستم با ترفند زخم درونم را پنهان کنم، اما پنهان نمی‌ماند، چون خون بر آستانه‌ام جاری است. ای ساربان، کجاوه را نگه دار و با کاروان تندی نکن، که از عشق آن سرو روان، گویی روانم می‌رود. او دامن‌کشان می‌رود و من زهر تنهایی می‌چشم؛ دیگر از من نشان مپرس که نشانم از دل می‌رود.

اشعار معروف دیگر

بنی آدم اعضای یکدیگرند (سعدی) بشنو این نی چون شکایت می‌کند (مولوی) توانا بود هر که دانا بود (فردوسی) یوسف گم‌گشته بازآید به کنعان، غم مخور (حافظ) این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد (خیام) از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن (خیام) اسرار ازل را نه تو دانی و نه من (خیام) میازار موری که دانه‌کش است (سعدی) دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند (حافظ) اگر آن ترک شیرازی (حافظ) الا یا ایها الساقی (حافظ) بوی جوی مولیان آید همی (رودکی) مرده بدم زنده شدم (مولوی) بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست (مولوی) مست و هشیار (محتسب مستی به ره دید) (پروین اعتصامی) درخت دوستی بنشان (حافظ) سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد (حافظ) ز دست دیده و دل هر دو فریاد (باباطاهر) بیا تا گل برافشانیم (حافظ) روز وصل دوستداران یاد باد (حافظ) ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست (خیام) ای کاش که جای آرمیدن بودی (خیام) این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه‌ست (مولوی) دوستان شرح پریشانی من گوش کنید (وحشی بافقی) یکی را که در بند بینی مخند (سعدی) بسی رنج بردم در این سال سی (فردوسی (منسوب))

منبع متن: سعدی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸ در گنجور. معنی و ترجمه‌ی انگلیسی از تحریریه‌ی سرتیترها.