پرش به محتوای اصلی
پنج‌شنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵

حافظ

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند

گِلِ آدم بسرشتَند و به پیمانه زدند

ساکنانِ حرمِ سِتر و عفافِ ملکوت

با منِ راه‌نشین، بادهٔ مستانه زدند

آسمان بارِ امانت نتوانست کشید

قرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند

جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بِنه

چون ندیدند حقیقت، رهِ افسانه زدند

شُکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتاد

صوفیان، رقص‌کنان، ساغرِ شکرانه زدند

درباره‌ی این شعر

غزل ۱۸۴ دیوان حافظ؛ از عرفانی‌ترین غزل‌های او درباره‌ی آفرینش انسان و «امانت» عشق که آسمان نتوانست بکشد.

معنی ساده

دیشب دیدم که فرشتگان در میخانه را زدند، گل آدم را سرشتند و آن را با پیمانه درآمیختند. ساکنان پاک عالم بالا با من خاک‌نشین باده‌ی مستانه نوشیدند. آسمان نتوانست بار امانت را بکشد و قرعه‌ی این کار به نام من دیوانه افتاد. جنگ هفتاد و دو ملت را ببخش؛ چون حقیقت را ندیدند، راه افسانه را رفتند. شکر خدا که میان من و او آشتی شد و صوفیان رقص‌کنان جام شکرانه نوشیدند.

English translation

Last night I saw the angels knocking at the tavern door; they kneaded the clay of Adam and molded it in the cup. The dwellers of the veiled sanctuary of the heavens shared the drunken wine with me, a wayside beggar. The sky could not bear the burden of the Trust; they cast the lot in the name of me, the madman. Forgive the war of the seventy-two sects — since they did not see the truth, they took the road of fable. Thank God that peace has fallen between Him and me; the Sufis, dancing, raised the cup of thanks.

پرسش‌های رایج

شعر «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند» از کیست؟

این شعر از حافظ است. غزل ۱۸۴ دیوان حافظ؛ از عرفانی‌ترین غزل‌های او درباره‌ی آفرینش انسان و «امانت» عشق که آسمان نتوانست بکشد.

معنی شعر «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند» چیست؟

دیشب دیدم که فرشتگان در میخانه را زدند، گل آدم را سرشتند و آن را با پیمانه درآمیختند. ساکنان پاک عالم بالا با من خاک‌نشین باده‌ی مستانه نوشیدند. آسمان نتوانست بار امانت را بکشد و قرعه‌ی این کار به نام من دیوانه افتاد. جنگ هفتاد و دو ملت را ببخش؛ چون حقیقت را ندیدند، راه افسانه را رفتند. شکر خدا که میان من و او آشتی شد و صوفیان رقص‌کنان جام شکرانه نوشیدند.

اشعار معروف دیگر

بنی آدم اعضای یکدیگرند (سعدی) بشنو این نی چون شکایت می‌کند (مولوی) توانا بود هر که دانا بود (فردوسی) یوسف گم‌گشته بازآید به کنعان، غم مخور (حافظ) این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد (خیام) از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن (خیام) اسرار ازل را نه تو دانی و نه من (خیام) میازار موری که دانه‌کش است (سعدی) ای ساربان آهسته رو (سعدی) اگر آن ترک شیرازی (حافظ) الا یا ایها الساقی (حافظ) بوی جوی مولیان آید همی (رودکی) مرده بدم زنده شدم (مولوی) بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست (مولوی) مست و هشیار (محتسب مستی به ره دید) (پروین اعتصامی) درخت دوستی بنشان (حافظ) سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد (حافظ) ز دست دیده و دل هر دو فریاد (باباطاهر) بیا تا گل برافشانیم (حافظ) روز وصل دوستداران یاد باد (حافظ) ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست (خیام) ای کاش که جای آرمیدن بودی (خیام) این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه‌ست (مولوی) دوستان شرح پریشانی من گوش کنید (وحشی بافقی) یکی را که در بند بینی مخند (سعدی) بسی رنج بردم در این سال سی (فردوسی (منسوب))

منبع متن: حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴ در گنجور. معنی و ترجمه‌ی انگلیسی از تحریریه‌ی سرتیترها.