پرش به محتوای اصلی
پنج‌شنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵

مولوی

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حُسن! برون‌ آ دمی ز ابر

کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست

بشنودم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز «بیش مَرَنجان مرا، برو»

آن گفتنت که «بیش مرنجانم» آرزوست

وآن دفع گفتنت که «برو، شَه به خانه نیست»

وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

درباره‌ی این شعر

غزل ۴۴۱ دیوان شمس؛ از پرشورترین غزل‌های مولوی که ردیف «آرزوست» در آن تکرار می‌شود.

معنی ساده

چهره‌ات را نشان بده که آرزوی باغ و گلستان دارم؛ لب بگشا که آرزوی قند فراوان دارم. ای آفتاب زیبایی، دمی از پشت ابر بیرون بیا که آرزوی آن چهره‌ی درخشان را دارم. آواز طبل بازگشت را از هوای تو شنیدم؛ مانند باز شکاری برگشتم که آرزوی ساعد سلطان را دارم. گفتی با ناز «مرا بیش از این نرنجان، برو»؛ آرزوی همان گفتنت را دارم. حتی آرزوی آن را دارم که بگویی «برو، شاه در خانه نیست» و ناز و تندی دربانت را.

English translation

Show your face — I long for the garden and the rose bed; open your lips — I long for sugar in plenty. O sun of beauty, come out from the cloud for a moment — I long for that radiant, shining face. I heard the falcon-drum calling in your air; I have come back — I long for the Sultan's wrist. You said, coquettishly, 'Do not trouble me more, go' — I long for that very 'do not trouble me.' And your brushing me off — 'Go, the king is not at home' — and the doorkeeper's airs and sharpness: I long for these too.

پرسش‌های رایج

شعر «بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست» از کیست؟

این شعر از مولوی است. غزل ۴۴۱ دیوان شمس؛ از پرشورترین غزل‌های مولوی که ردیف «آرزوست» در آن تکرار می‌شود.

معنی شعر «بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست» چیست؟

چهره‌ات را نشان بده که آرزوی باغ و گلستان دارم؛ لب بگشا که آرزوی قند فراوان دارم. ای آفتاب زیبایی، دمی از پشت ابر بیرون بیا که آرزوی آن چهره‌ی درخشان را دارم. آواز طبل بازگشت را از هوای تو شنیدم؛ مانند باز شکاری برگشتم که آرزوی ساعد سلطان را دارم. گفتی با ناز «مرا بیش از این نرنجان، برو»؛ آرزوی همان گفتنت را دارم. حتی آرزوی آن را دارم که بگویی «برو، شاه در خانه نیست» و ناز و تندی دربانت را.

اشعار معروف دیگر

بنی آدم اعضای یکدیگرند (سعدی) بشنو این نی چون شکایت می‌کند (مولوی) توانا بود هر که دانا بود (فردوسی) یوسف گم‌گشته بازآید به کنعان، غم مخور (حافظ) این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد (خیام) از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن (خیام) اسرار ازل را نه تو دانی و نه من (خیام) میازار موری که دانه‌کش است (سعدی) ای ساربان آهسته رو (سعدی) دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند (حافظ) اگر آن ترک شیرازی (حافظ) الا یا ایها الساقی (حافظ) بوی جوی مولیان آید همی (رودکی) مرده بدم زنده شدم (مولوی) مست و هشیار (محتسب مستی به ره دید) (پروین اعتصامی) درخت دوستی بنشان (حافظ) سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد (حافظ) ز دست دیده و دل هر دو فریاد (باباطاهر) بیا تا گل برافشانیم (حافظ) روز وصل دوستداران یاد باد (حافظ) ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست (خیام) ای کاش که جای آرمیدن بودی (خیام) این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه‌ست (مولوی) دوستان شرح پریشانی من گوش کنید (وحشی بافقی) یکی را که در بند بینی مخند (سعدی) بسی رنج بردم در این سال سی (فردوسی (منسوب))

منبع متن: مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱ در گنجور. معنی و ترجمه‌ی انگلیسی از تحریریه‌ی سرتیترها.