پرش به محتوای اصلی
پنج‌شنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵

حافظ

اگر آن ترک شیرازی

اگر آن تُرکِ شیرازی به‌‌ دست‌ آرَد دلِ ما را

به خال هِندویَش بَخشَم سَمَرقند و بُخارا را

بده ساقی مِیِ باقی که در جَنَّت نخواهی یافت

کنارِ آبِ رُکناباد و گُل‌گَشتِ مُصَلّا را

فَغان! کاین لولیانِ شوخِ شیرین‌کارِ شهرآشوب

چُنان بُردند صبر از دل که تُرکان خوانِ یَغما را

ز عشقِ ناتمامِ ما جمالِ یار مُستَغنی‌ است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رویِ زیبا را؟

درباره‌ی این شعر

غزل سوم دیوان حافظ و از مشهورترین غزل‌های او. حکایتی معروف (که سند تاریخی ندارد) می‌گوید تیمور به حافظ گفت چگونه سمرقند و بخارا را به یک خال می‌بخشی.

معنی ساده

اگر آن زیباروی شیرازی دل ما را به دست آورد، سمرقند و بخارا را به خال سیاهش می‌بخشم. ساقی، باقی‌مانده‌ی شراب را بده که در بهشت هم کنار آب رکن‌آباد و گردشگاه مصلا (در شیراز) را نخواهی یافت. افسوس که این زیبارویان شوخ و شهرآشوب چنان صبر از دل بردند که ترکان خوان یغما را. جمال یار به عشق ناتمام ما نیازی ندارد؛ چهره‌ی زیبا به آرایش نیازمند نیست.

English translation

If that Turk of Shiraz would take my heart in hand, for her dark mole I would give away Samarkand and Bukhara. Pour, cupbearer, the wine that remains, for in paradise you will not find the banks of the Roknabad stream or the rose walks of Mosalla. Alas, these playful, sweet, city-stirring gypsies have carried patience from the heart as Turks carry off a feast. The Beloved's beauty has no need of our imperfect love; what need has a lovely face for paint and mole and line?

پرسش‌های رایج

شعر «اگر آن ترک شیرازی» از کیست؟

این شعر از حافظ است. غزل سوم دیوان حافظ و از مشهورترین غزل‌های او. حکایتی معروف (که سند تاریخی ندارد) می‌گوید تیمور به حافظ گفت چگونه سمرقند و بخارا را به یک خال می‌بخشی.

معنی شعر «اگر آن ترک شیرازی» چیست؟

اگر آن زیباروی شیرازی دل ما را به دست آورد، سمرقند و بخارا را به خال سیاهش می‌بخشم. ساقی، باقی‌مانده‌ی شراب را بده که در بهشت هم کنار آب رکن‌آباد و گردشگاه مصلا (در شیراز) را نخواهی یافت. افسوس که این زیبارویان شوخ و شهرآشوب چنان صبر از دل بردند که ترکان خوان یغما را. جمال یار به عشق ناتمام ما نیازی ندارد؛ چهره‌ی زیبا به آرایش نیازمند نیست.

اشعار معروف دیگر

بنی آدم اعضای یکدیگرند (سعدی) بشنو این نی چون شکایت می‌کند (مولوی) توانا بود هر که دانا بود (فردوسی) یوسف گم‌گشته بازآید به کنعان، غم مخور (حافظ) این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد (خیام) از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن (خیام) اسرار ازل را نه تو دانی و نه من (خیام) میازار موری که دانه‌کش است (سعدی) ای ساربان آهسته رو (سعدی) دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند (حافظ) الا یا ایها الساقی (حافظ) بوی جوی مولیان آید همی (رودکی) مرده بدم زنده شدم (مولوی) بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست (مولوی) مست و هشیار (محتسب مستی به ره دید) (پروین اعتصامی) درخت دوستی بنشان (حافظ) سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد (حافظ) ز دست دیده و دل هر دو فریاد (باباطاهر) بیا تا گل برافشانیم (حافظ) روز وصل دوستداران یاد باد (حافظ) ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست (خیام) ای کاش که جای آرمیدن بودی (خیام) این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه‌ست (مولوی) دوستان شرح پریشانی من گوش کنید (وحشی بافقی) یکی را که در بند بینی مخند (سعدی) بسی رنج بردم در این سال سی (فردوسی (منسوب))

منبع متن: حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳ در گنجور. معنی و ترجمه‌ی انگلیسی از تحریریه‌ی سرتیترها.