پرش به محتوای اصلی
ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار

ارمغان بهار

۱۱۸ شعر

فهرست اشعار

  1. نظم‌اندرزهای «آذرپاد مارسپندان» از پهلوی به پارسی، در تابستان ۱۳۱۲ مقدمه
  2. آیین زرتشت چنین گفت در گات‌ها زردهشت
  3. به نام یزدان - این (‌است) اندرز انوشک روان اتروپات مارسپندان بخواندم زگفتار دانای راد
  4. فقرۀ ۱ این‌پیدا (‌است‌) که‌آذرپاد را فرزند تنی‌زاد نبود، و از آن پس آیستان «‌نیاز و دعا» به یزدان کرد، دیر برنیامد که اذرپاد را فرزندی ببود، هرآینه درست خیمی زرتشت سپینمان را زرتشت نام نهاد، وکفت که برخیز پسرم تا(‌ت‌) فرهنگ برآموزم‌.
  5. فقرۀ ۲ پسر من‌! کرفک‌اندیش بوی‌، نه گناه‌اندیش‌، چه مردم تا جاودان زمان زنده نی‌، چه چیز که آن مینوی (‌است‌)‌، بایستنی‌تر (‌پاینده‌تر)
  6. فقرۀ ۳ آن گذشته فراموش کن‌، و ان ناامده را بیش (‌و) تیمار مبر.
  7. فقرۀ ۴ بخدای و سردار مرد، وستار وکستاخ مباش‌.
  8. فقرۀ ۵ هرچه به تو نه نیکواست تو نیز به دگرکس مکن‌.
  9. فقرۀ ۶ اندر خدایان و دوستان یگانه باش.
  10. فقرۀ ۷ خویشتن به بندگی کس مسپار.
  11. فقرۀ ۸ هرکه با تو به خشم وکین رود هرآینه از وی دور باش‌
  12. فقرۀ ۹ باستان (‌آغاز و همواره‌) و همه گاه امید بر یزدان دار و دوست آن گیر که ترا سودمندتر بود.
  13. فقرۀ ۱۰ به چیز یزدان و امهرسپندان توخشا (‌توزنده - عمل کننده‌) و جان‌سپار باش.
  14. فقرۀ ۱۱ راز به زنان مبر.
  15. فقرۀ ۱۲ هرچه اشنوی نیوش‌، یاوه مگوی‌.
  16. فقرۀ ۱۳ زن و فرزند خویشتن جدا از فرهنگ بمهل‌، کت تیمار و بیش (‌رنج و غم‌) گران نرسد و پشیمان نشوی‌.
  17. فقرۀ ۱۴، ۱۵ بیگاه مخند. پیش و پس پاسخ به پیمانه گیر (‌پیمان - انداز)
  18. فقرۀ ۱۶ به هیچ کس افسوس (‌استهزاء‌) مکن.
  19. فقرۀ ۱۷، ۱۸، ۱۹، ۲۰ با دژآگاه (‌نادان و بی‌تربیت‌) مرد همراز مباش‌.
  20. فقرۀ ۲۱ با مست مرد هم‌خورش مشو.
  21. فقرۀ ۲۲ از بدگوهر مرد، و بد تخمه مرد افام مستان و مده‌، چه وخش گران باید دادن و همه گاه به درخانهٔ تو بایستد و همیشه پیامبر به درگاه تو برپای دارد و ترا زیان گران از وی باشد.
  22. فقرۀ ۲۳ دشن چشم (‌بدچشم‌) مرد به یاری مگیر.
  23. فقرۀ ۲۴ بر ارشکین (‌حسود) مرد خواسته منمای‌.
  24. فقرۀ ۲۵ اندر پادشاهان وژیر ( گزیر، چاره و تدبیر) به دروغ به پایان مبر.
  25. فقرۀ ۲۶ از سیزک (‌خبرچین‌) و دروغ مرد سخن مشنو.
  26. فقرۀ ۲۷ به بادافره بر مردمان کردن‌، ورندک (‌برنده - تندرو) مباش‌
  27. فقرۀ ۲۸، ۲۹ اندر خوردن با مردم همچشمی و پیکار مکن‌، مردم را مزن‌.
  28. فقرۀ ۳۰ گاه را مکوش‌.
  29. فقرۀ ۳۱ با آزادچهره ‌مرد (‌نجیب مرد) کارآگاه و زیرک و خوش‌خیم‌مرد، همپرسشی (‌صحبت‌) کن و دوست باش‌.
  30. فقرۀ ۳۲ به نبرد بسیار بیندیش که بار گران با تو نباشد.
  31. فقرۀ ۳۳‌ از کینه‌ور مرد پادشاه (‌صاحب‌نفوذ) دور باش‌.
  32. فقرۀ ۳۴ با دبیر مرد همال (‌خصم‌) مباش‌.
  33. فقرۀ ۳۵‌ با مرد یاوه گوی راز خود آشکار مکن‌.
  34. فقرۀ ۳۶ ‌پیشگاه مرد دانا را گرامی دار و از وی سخن پرس و سخنش بشنو
  35. فقرۀ ۳۷ به هیچ کس دروغ مگوی.
  36. فقرۀ ۳۸ کسی که او را شرم نیست ازش خواسته مگیر.
  37. فقرۀ ۳۹ چشم آگاه را به هیچ چیز گرو منه‌.
  38. فقرۀ ۴۰ نه به راست نه به دروغ سوگند مخور.
  39. فقرۀ ۴۱ چون تو را کدخدایی کردن کام است‌، نخست هزینه (‌نفقه‌) به میان کن.
  40. فقرۀ ۴۲ خویشتن را زن‌، خود بخواه‌.
  41. فقرۀ ۴۳ اگرت خواسته بود، نخست آب ورز و زمین بیش بخر چه اگر برندهد هر آینه‌اش بن به میان باشد.
  42. فقرۀ ۴۴ چند توانت بود مردم (را) به زبان میازار.
  43. فقرۀ ۴۵‌ مرو بر کین و زیان مردمان‌.
  44. فقرۀ ۴۶ بخواسته چند که توان رادی کن‌.
  45. فقرۀ ۴۷ بر هیچ کس فریفتاری (‌فریبندگی‌) مکن‌، که تو نیز بسیار دردمند نشوی.
  46. فقرۀ ۴۸‌ پیشوا مرد، گرامی و مه (‌بزرگ) دار و سخنش بپذیر.
  47. فقرۀ ۴۹ جز از خویشاوندان و دوستان هیچ وام مگیر.
  48. فقرۀ ۵۰ شرم‌گین زن اگر با تو دوست بود ا‌وی را به زنی‌، بر زیرک‌مرد دانا ده‌، چه زیرک و دانامرد همانا چنانچون زمین نیکوست که تخم بر وی پراکنده و گونه گونه خوربار از وی برآید.
  49. فقرۀ ۵۱، ۵۲ آشکاره‌گوی باش (‌صریح اللهجه‌). به جز به اندیشه سخن مگوی.
  50. فقرۀ ۵۳ به مرد بی‌آیین هرآینه وام مده.
  51. فقرۀ ۵۴ زن فرزانه و شرمگین دوست دار
  52. فقرۀ ۵۵ خوب‌خیم و درست وکارآگاه مرد اگرچه درویش است هم به دامادی گیر ، هرآینه او را خواسته از یزدان برسد.
  53. فقرۀ ۵۶ به مرد مه‌سال (‌زیاد سال‌) افسوس‌(‌استهزاء‌)‌مکن‌،‌چه‌تو نیز بسیار مه‌سال شوی‌
  54. فقرۀ ۵۷ ناآمرزیده مرد آزرمان را به زندان مکن، گزیده و بزرگ مردم و هشیار مرد را بر بند زندان‌بان کن.
  55. فقرۀ ۵۸ اگر پسری بودت به برنایی به دبیرستان ده‌، چه دبیری چشم‌روشی است‌.
  56. فقرۀ ۵۹ سخن بنگرش (‌ملاحظه و تامل‌) کوی‌، چه سخنی است ( که‌) گفتن به و سخنی هست که پاییدن (تأمل) و آن پاییدن به از آن گفتن.
  57. فقرۀ ۶۰ راستگوی مرد، پیامبرکن‌.
  58. فقرۀ ۶۱ زده مرد (‌را) استوار مدار، و آپریکان (‌آبرمند) مرد (‌را) چگونه که آیین بود، هزینه به او ده‌.
  59. فقرۀ ۶۲، ۶۳، ۶۴ سخن چرب گوش‌، گوش چرب دار، منش فرارون (‌والا) دارد.
  60. فقرۀ ۶۵ خویشتن مستای تا فرارون کنش باشی‌.

متن اشعار به نقل از گنجور.