فهرست اشعار
- فقرۀ ۶۶ اندر خدایان و پادشاهان ناآمرزیده مباش
- فقرۀ ۶۷ از دادمه (بزرگتر از خود) و بهمرد سخن پرس.
- فقرۀ ۶۸ از مرد دزد هیچ چیز مگیر و مده و ایشان را ستوه مکن.
- فقرۀ ۶۹ بیم و بادافراه دوزخ را به نگرش کن (در نظر بگیر).
- فقرۀ ۷۰ به هرکس و هر چیز وستار (سست) و گستاخ مباش.
- فقرۀ ۷۱ خوش فرمان باش که خوش بهر باشی
- فقرۀ ۷۲، ۷۳ بی گناه باش که بیبیم باشی. سپاسدار باش که به نیکویی ارزانی باشی.
- فقرۀ ۷۴ یگانه باش که واپریکان (آبرومند) باشی.
- فقرۀ ۷۵ راست گوی باش که استوار (مورد اعتماد) باشی.
- فقرۀ ۷۶، ۷۷، ۷۸ خردتن (فروتن) باش که بسیار دوست شوی. بس دوست باش که نیکنام شوی. نیکنام باش که خوشزیست باشی.
- فقرۀ ۷۹ خوش بهر دیندوست باش که اهرو (اشو مقدس) باشی
- فقرۀ ۸۰ روان پرسیدار (با وجدان و روحانی) باش که بهشتی بوی.
- فقرۀ ۸۱ دادار باش که گروزمانی (ملکوتی) شوی.
- فقرۀ ۸۲ زن کسان مفریب، چه به روان گناه گران بود.
- فقرۀ ۸۳ خرد بوده (پست و بیاصل) واپیشوار (؟) مردم را نگاه مدار (تفقد و احسان مکن) چه ترا سپاس نخواهد داشت.
- فقرۀ ۸۴ خشم وکین را، روان خویش تباه مساز.
- فقرۀ ۸۵ به گفتار و کردار چرب و نماز بر (گرم و متواضع باش) چه از نماز بردن پشت بهنشکند و از چرب پرسیدن دهان گنده نشود.
- فقرۀ ۸۶ فرتم سخن (سخن عالی) به دشچهر (بدذات) مگوی.
- فقرۀ ۸۷ چون به انجمن خواهی نشست نزدیک مردم دژآگاه منشین که تو نیز دژآگاه نباشی.
- فقرۀ ۸۸ به انجمن سور، هر جای که نشینی بجای برتری منشین کت از آن جای نیاهنجند و به جای فروتر نشانند.
- فقرۀ ۸۹ بهخواسته و چیزگیتی گستاخمباش،چهخواسته و چیز (مال و منال) گیتی ایدون همانا چونمرغیاست کهازین درخت بر آن درخت نشسته و به هیچ درخت نپاید.
- فقرۀ ۹۰ اندر پدر و مادر خویش ترسکار و نیوشنده و فرمانبردار باش، چه مرد را تا پدر و مادر زندهاند، همانا چون شیر اندر بیشه است از هیچ کس نترسد و او را که پدر و مادر نیست همانا چون زن بیوه است که چیزی از وی بدوسند و او هیچ چیزی نتواند کرد و هر کسی (او را) بخوار
- فقرۀ ۹۱ دخت خود را به زیرک و دانا مرد ده، چه زیرک و دانا مرد هر آینه چون زمین نیکوست. کجا تخم بدو افکند و از او بس جورتاک (؟) اندر آید.
- فقرۀ ۹۲ اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی، به کس دشنام مده.
- فقرۀ ۹۳ تند هلکگوی (عصبانی و دیوانهوار) مباش، چه تند هلکگوی مردم چنان چون آتش است که اندر بیشه افتد و همه مرغ و ماهی بسوزد و هم خرفستر سوزد.
- فقرۀ ۹۴ با آن مرد کجا پدر و مادر از او آزرده و ناخشنودند همکار مباش کت داد به دوبار ندارد - هیچت با آن کس دوستی و دوشارم مباد.
- فقرۀ ۹۵ شرم و ننگ بدرا، روان خویش به دوزخ مسپار.
- فقرۀ ۹۶ سخن دوآیینه (به دورویی و تذبذب) مگوی.
- فقرۀ ۹۷ به انجمن جایی که نشینی نزدیک دروغ (گوی) منشین که تو نیز بسیار دردمند نهبوی. (کذا)
- فقرۀ ۹۸ آسان پای (ضد گرانجان) باش تا روشن چشم باشی.
- فقرۀ ۹۹ شبخیز باش که کار روا باشی.
- فقرۀ ۱۰۰ دشمن کهن را دوست نو مگیر، چه دشمن کهن چون مار سیاه است که صد ساله کین فراموش نکند.
- فقرۀ ۱۰۱ دوست کهن را دوست نو گیر، چه دوست کهن چون می کهن است که هر چند کهنهتر، به خورش شهریاران بیشتر شایسته و سزاوار.
- فقرۀ ۱۰۲ به یزدان آفرین کن و دل به رامش دار کت از یزدان فزایش به نیکویی رسد.
- فقرۀ ۱۰۳ دهیوپد مرد (شاه) را نفرین مکن چه شهر پاسبانند، و نیکویی به جهانیان اندازند.
- فقرۀ ۱۰۴ و تراگویم ای پسر من، نیکوترین دهشیاری به مردمان، گوهر خرد است. چه اگر بر کست خواسته برود و یا چهارپایان بمیرد خرد بماند.
- فقرۀ ۱۰۵ به استوانی و استواری دین کوشش کن چه مهمترین خرسندی دانایی (است) و بزرگتر از آن امید به مینو است.
- فقرۀ ۱۰۶ همیشه روان خویشتن را فرایاد دار.
- فقرۀ ۱۰۷ نام خویش را، خویشکاری خویش بهمهل. (یعنی به مناسبت نام و مقام از کار و کوشش طفره مزن).
- فقرۀ ۱۰۸ دست از دزدی و پای از بیخویشکاری رفتن و منش از وارونگی و کجی بازدار، چه کسی که او کرفه کند پاداش یابد و کسی که گنا کند بادافراه برد.
- فقرۀ ۱۰۹ هرکه او هیمالان (یعنی خصمان) را چاه کند، خود اندر چاه افتد.
- فقرۀ ۱۱۰ نیک مرد آساید و بد مرد بیش و اندوه گران بود.
- فقرۀ ۱۱۱ زن گش (بکر) و جوان به زنی بگیر.
- فقرۀ ۱۱۲ شراب به پیمان (یعنی به اندازه) خور چه هر که او شراب بیپیمان خورد، بسا گنه که از وی آید.
- فقرۀ ۱۱۳ هرچند بس نیک افسونِ ماران دانی، زود زود دست به مار مبر کت بگزد، و بر جای بمیراند.
- فقرۀ ۱۱۴ اگر بس آشنا و آب (یعنی شنا) نیک دانی زود زود به آب ستهمه (ظ. ستمبه = مخوف) اندر مشو که ترا آب نبرد و بجای بمیری.
- فقرۀ ۱۱۵ به هیچ آیین مهر دروغی (یعنی بدعهدی) مکن که ترا خوره پسین نرسد.
- فقرۀ ۱۱۶ خواستهٔ کسان دیگر تاراج مکن و نگاه مدار و به خواستهٔ خود میامیز، چه که خواستهٔ تو نیز ناپیدا و انبیر (محو) گردد، زیرا خواستهٔ ناخویش آفریده چون با آن خویش...
- فقرۀ ۱۱۷ ... شاد مباش، چه مردم ایدون همانا چو مشگ پر باد است که چون باد از آن بدرود هیچ در او نماند.
- فقرۀ ۱۱۸ مردم ایدون همانا چون شیرخواره است که چون خویی اندرگرفت بر آن خوی بایستد.
- فقرۀ ۱۱۹ تا ۱۴۸ اینجا یک سیروزهٔ کوچک است که از فقرهٔ تا است و ما آن را بعد از قسمت آخر که با قسمت بالا مربوط است قرار دادیم.
- فقرۀ ۱۴۹ چو نیکویی به تو رسد بسیار شادی مکن و چون سختی و بدبختی رسد بسیار به غم مباش، چه نیکی زمانه با سختی و سختی زمان با نیکویی است و هیچ فراز نیست کش نشیب نه از پیش، و هیچ نشیب نیست کش فراز نه از پس.
- فقرۀ ۱۵۰، ۱۵۱ به خوردن خورشها حریص مباش، و از هر خورشی مخور و زود زود به سور و خورن بزرگان مشو که ستوهآور نباشی.
- فقرۀ ۱۵۲ چهار کار دژآگاهی (نادانی) و دشمنی و بدی با تن خود کردن است: یکی پادیاوندی (یعنی: زبردستی و زورمندی) نمودن، دیگر درویش متکبر که با مردی توانگر نبرد آورد، دیگر مرد پیر ریژخوی که زنی برنا به زنی گیرد و دیگر مرد گشن (جوان) که زنی پیر به زنی کند.
- فقرۀ ۱۵۳ مردم دوستی از بنیک منشی (یعنی هواداری اصول) و خوبخیمی (یعنی خوشخویی) از خوب ایواژی (آراستگی) بتوان دانست.
- فقرۀ ۱۵۴ و ترا گویم ای پسر که خرد به مردم بهترین دهشیاری (یعنی بهترین بخش و توفیق) است.
- سیروزهٔ آذرباد مارسپندان (از فقره ۱۱۹ تا فقرهٔ ۱۴۸) هرمزد روز می خور و خرم باش.
- اینک منظومهٔ سی روزهٔ آذر پاد مارسپندان بود ماه سی روزتا بنگری
متن اشعار به نقل از گنجور.