پرش به محتوای اصلی
ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار

ارمغان بهار

۱۱۸ شعر

فهرست اشعار

  1. فقرۀ ۶۶ اندر خدایان و پادشاهان ناآمرزیده مباش
  2. فقرۀ ۶۷ از دادمه (‌بزرگ‌تر از خود) و بهمرد سخن پرس.
  3. فقرۀ ۶۸ از مرد دزد هیچ چیز مگیر و مده و ایشان را ستوه مکن.
  4. فقرۀ ۶۹ بیم و بادافراه دوزخ را به نگرش کن (‌در نظر بگیر).
  5. فقرۀ ۷۰ به هرکس و هر چیز وستار (سست) و گستاخ مباش.
  6. فقرۀ ۷۱ خوش فرمان باش که خوش بهر باشی
  7. فقرۀ ۷۲، ۷۳ بی گناه باش که بی‌بیم باشی‌. سپاس‌دار باش که به نیکویی ارزانی باشی.
  8. فقرۀ ۷۴ یگانه باش که واپریکان (‌آبرومند) باشی.
  9. فقرۀ ۷۵ راست گوی باش که استوار (‌مورد اعتماد) باشی.
  10. فقرۀ ۷۶، ۷۷، ۷۸ خردتن (‌فروتن‌) باش که بسیار دوست شوی‌. بس دوست باش که نیکنام شوی. نیکنام باش که خوش‌زیست باشی‌.
  11. فقرۀ ۷۹ خوش بهر دین‌دوست باش که اهرو (‌اشو مقدس‌) باشی
  12. فقرۀ ۸۰ روان پرسیدار (‌با وجدان و روحانی‌) باش که بهشتی بوی.
  13. فقرۀ ۸۱ دادار باش که گروزمانی (‌ملکوتی‌) شوی.
  14. فقرۀ ۸۲ زن کسان مفریب‌، چه به روان ‌گناه گران بود.
  15. فقرۀ ۸۳ خرد بوده (‌پست و بی‌اصل‌) واپیشوار (‌؟‌) مردم را نگاه مدار (‌تفقد و احسان مکن‌) چه ترا سپاس نخواهد داشت‌.
  16. فقرۀ ۸۴ خشم وکین را، روان خویش تباه مساز.
  17. فقرۀ ۸۵ به گفتار و کردار چرب و نماز بر (گرم و متواضع باش‌) چه از نماز بردن پشت به‌نشکند و از چرب پرسیدن دهان گنده نشود.
  18. فقرۀ ۸۶ فرتم سخن (‌سخن عالی‌) به دشچهر (‌بدذات‌) مگوی.
  19. فقرۀ ۸۷ چون به‌ انجمن خواهی نشست نزدیک‌ مردم دژآگاه منشین که تو نیز دژآگاه نباشی.
  20. فقرۀ ۸۸ به انجمن سور، هر جای که نشینی بجای برتری‌ منشین کت از آن جای نیاهنجند و به جای فروتر نشانند.
  21. فقرۀ ۸۹ به‌خواسته و چیزگیتی گستاخ‌مباش‌،‌چه‌خواسته و چیز (‌مال و منال‌) گیتی ایدون همانا چون‌مرغی‌است که‌ازین درخت بر آن درخت نشسته و به هیچ درخت نپاید.
  22. فقرۀ ۹۰ اندر پدر و مادر خویش ترسکار و نیوشنده و فرمان‌بردار باش‌، چه مرد را تا پدر و مادر زنده‌اند، همانا چون شیر اندر بیشه است از هیچ کس نترسد و او را که پدر و مادر نیست همانا چون زن بیوه است که چیزی از وی بدوسند و او هیچ چیزی نتواند کرد و هر کسی (‌او را) بخوار
  23. فقرۀ ۹۱ دخت خود را به زیرک و دانا مرد ده‌، چه زیرک و دانا مرد هر آینه چون زمین نیکوست‌. کجا تخم بدو افکند و از او بس جورتاک (‌؟‌) اندر آید.
  24. فقرۀ ۹۲ اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی‌، به کس دشنام مده‌.
  25. فقرۀ ۹۳ تند هلک‌گوی (‌عصبانی و دیوانه‌وار) مباش‌، چه تند هلک‌گوی مردم چنان چون آتش است که اندر بیشه افتد و همه مرغ و ماهی بسوزد و هم خرفستر سوزد.
  26. فقرۀ ۹۴ با آن مرد کجا پدر و مادر از او آزرده و ناخشنودند همکار مباش کت داد به دوبار ندارد - هیچت با آن کس دوستی و دوشارم مباد.
  27. فقرۀ ۹۵ شرم و ننگ بدرا، روان خویش به دوزخ مسپار.
  28. فقرۀ ۹۶ سخن دوآیینه (‌به دورویی و تذبذب‌) مگوی.
  29. فقرۀ ۹۷ به انجمن جایی که نشینی نزدیک دروغ ‌(گوی‌) منشین که تو نیز بسیار دردمند نه‌بوی‌. (کذا)
  30. فقرۀ ۹۸ آسان پای (‌ضد گرانجان‌) باش تا روشن چشم باشی.
  31. فقرۀ ۹۹ شب‌خیز باش که کار روا باشی.
  32. فقرۀ ۱۰۰ دشمن کهن را دوست نو مگیر، چه دشمن کهن چون مار سیاه است که صد ساله کین فراموش نکند.
  33. فقرۀ ۱۰۱ دوست کهن را دوست نو گیر، چه دوست کهن چون می کهن است که هر چند کهنه‌تر، به خورش شهریاران بیشتر شایسته و سزاوار.
  34. فقرۀ ۱۰۲ به یزدان آفرین کن و دل به رامش دار کت از یزدان فزایش به نیکویی رسد.
  35. فقرۀ ۱۰۳ دهیوپد مرد (‌شاه) را نفرین مکن چه شهر پاسبانند، و نیکویی به جهانیان اندازند.
  36. فقرۀ ۱۰۴ و تراگویم ای پسر من‌، نیکوترین دهشیاری به مردمان‌، گوهر خرد است‌. چه اگر بر کست خواسته برود و یا چهارپایان بمیرد خرد بماند.
  37. فقرۀ ۱۰۵ به استوانی و استواری دین کوشش کن چه مهمترین خرسندی دانایی (‌است‌) و بزرگتر از آن امید به مینو است‌.
  38. فقرۀ ۱۰۶ همیشه روان خویشتن را فرایاد دار.
  39. فقرۀ ۱۰۷ نام خویش را، خویشکاری خویش به‌مهل‌. (‌یعنی به مناسبت نام و مقام از کار و کوشش طفره مزن‌)‌.
  40. فقرۀ ۱۰۸ دست از دزدی و پای از بی‌خویشکاری رفتن‌ و منش از وارونگی و کجی بازدار، چه کسی که او کرفه کند پاداش یابد و کسی که گنا کند بادافراه برد.
  41. فقرۀ ۱۰۹ هرکه او هیمالان (‌یعنی خصمان‌) را چاه کند، خود اندر چاه افتد.
  42. فقرۀ ۱۱۰ نیک مرد آساید و بد مرد بیش و اندوه گران بود.
  43. فقرۀ ۱۱۱ زن گش (‌بکر) و جوان به زنی بگیر.
  44. فقرۀ ۱۱۲ شراب به پیمان (‌یعنی به اندازه‌) خور چه هر که او شراب بی‌پیمان خورد، بسا گنه که از وی آید.
  45. فقرۀ ۱۱۳ هرچند بس نیک افسونِ ماران دانی‌، زود زود دست به مار مبر کت بگزد، و بر جای بمیراند.
  46. فقرۀ ۱۱۴ اگر بس آشنا و آب (‌یعنی شنا) نیک دانی زود زود به آب ستهمه (‌ظ‌. ستمبه = مخوف‌) اندر مشو که ترا آب نبرد و بجای بمیری‌.
  47. فقرۀ ۱۱۵ به هیچ آیین مهر دروغی (‌یعنی بدعهدی‌) مکن که ترا خوره پسین نرسد.
  48. فقرۀ ۱۱۶ خواستهٔ کسان‌ دیگر تاراج مکن و نگاه مدار و به‌ خواستهٔ خود میامیز، چه که خواستهٔ تو نیز ناپیدا و انبیر (‌محو‌) گردد،‌ زیرا خواستهٔ ناخویش آفریده چون با آن خویش...
  49. فقرۀ ۱۱۷ ... شاد مباش‌، چه مردم ایدون همانا چو مشگ پر باد است که چون باد از آن بدرود هیچ در او نماند.
  50. فقرۀ ۱۱۸ مردم ایدون همانا چون شیرخواره است که چون خو‌یی اندرگرفت بر آن خوی بایستد.
  51. فقرۀ ۱۱۹ تا ۱۴۸ اینجا یک سی‌روزهٔ کوچک است که از فقرهٔ تا است و ما آن را بعد از قسمت آخر که با قسمت بالا مربوط است قرار دادیم‌.
  52. فقرۀ ۱۴۹ چو نیکویی به تو رسد بسیار شادی مکن و چون سختی و بدبختی رسد بسیار به غم مباش‌، چه نیکی زمانه با سختی و سختی زمان با نیکویی است و هیچ فراز نیست کش نشیب نه از پیش‌، و هیچ نشیب نیست کش فراز نه از پس‌.
  53. فقرۀ ۱۵۰، ۱۵۱ به خوردن خورش‌ها حریص مباش‌، و از هر خورشی مخور و زود زود به سور و خورن بزرگان مشو که ستوه‌آور نباشی‌.
  54. فقرۀ ۱۵۲ چهار کار دژآگاهی (‌نادانی‌) و دشمنی و بدی با تن خود کردن است: یکی پادیاوندی (‌یعنی‌: زبردستی و زورمندی‌) نمودن‌، دیگر درویش متکبر که با مردی توانگر نبرد آورد، دیگ‌ر مرد پیر ریژخوی که زنی برنا به زنی گیرد و دیگر مرد گشن (‌جوان‌) که زنی پیر به زنی کند.
  55. فقرۀ ۱۵۳ مردم دوستی از بنیک منشی (‌یعنی هواداری اصول‌) و خوب‌خیمی (‌یعنی خوش‌خویی‌) از خوب ایواژی (آراستگی‌) بتوان دانست‌.
  56. فقرۀ ۱۵۴ و ترا گویم ای پسر که خرد به مردم بهترین دهشیاری (‌یعنی بهترین بخش و توفیق‌) است‌.
  57. سی‌روزهٔ آذرباد مارسپندان (از فقره ۱۱۹ تا فقرهٔ ۱۴۸) هرمزد روز می خور و خرم باش.
  58. اینک منظومهٔ سی ‌روزهٔ آذ‌ر پاد مارسپندان بود ماه سی روزتا بنگری

متن اشعار به نقل از گنجور.