فهرست اشعار
- شمارهٔ ۱ - به شاهد لغت بسیچیدن، بمعنی ساز کار کردن بباید بسیچیدن این کار را
- شمارهٔ ۲ - به شاهد لغت چنگلوک، بمعنی کسیکه دست و پایش سست شده باشد و کژ ای غوک چنگلوک چو پژمرده برگ کوک
- شمارهٔ ۳ - به شاهد لغت تکژ به معنی استخوان انگور گر بیارند و بسوزند و دهندت بر باد
- شمارهٔ ۴ - به شاهد لغت آروغ، بمعنی بادی که از سینه و حلق برآید چون در حکایت آید بانگ شتر کند
- شمارهٔ ۵ - به شاهد لغت فوگان، به معنی فقاع میبارد از دهانت خذو ایدون
- شمارهٔ ۶ - به شاهد لغت پریسای، پری افسای، یعنی آنکه افسون خواند از برای تسخیر جن گهی چو مرد پریسای گونه گونه صور
- شمارهٔ ۷ - به شاهد لغت هسر بمعنی یخ پیش من یکره شعر تو یکی دوست بخواند
- شمارهٔ ۸ - به شاهد لغت تیم، بمعنی کاروانسرا از شمار تو . . . طرفه به مُهر است هنوز
- شمارهٔ ۹ - به شاهد لغت لت، بمعنی لخت و عمود رویت ز در خنده و سبلت ز در تیز
- شمارهٔ ۱۰ - به شاهد لغت رت، بمعنی تهی و برهنه فرمان کن و آهک کن و زرنیخ براندای
- شمارهٔ ۱۱ - به شاهد لغت غنج، بمعنی جوال وان بادریسه هفته دیگر غضاره شد
- شمارهٔ ۱۲ - به شاهد لغت کولک، بمعنی کدویی که زنان روستا پنبه در او نهند زن برون کرد کولک از انگشت
- شمارهٔ ۱۳ - به شاهد لغت کاواک، بمعنی میان تهی بجز عمود گران نیست روز و شب خورشش
- شمارهٔ ۱۴ - شاهد لغت پزشک، بمعنی طبیب بر روی پزشک زن میندیش
- شمارهٔ ۱۵ - به شاهد لغت آفرنگان، بمعنی نسکی از زند از اطاعت با پدر زردشت پیر
- شمارهٔ ۱۶ - به شاهد لغت پیشادست، بمعنی نقد ستد و داد جز به پیشادست
- شمارهٔ ۱۷ - به شاهد لغت شخائید، بمعنی ریش کرد چو بشنید شاه آن پیام نهفت
- شمارهٔ ۱۸ - به شاهد لغت لست، بمعنی چیزی قوی گر سیر شدی بتا ز من در خور هست
- شمارهٔ ۱۹ - به شاهد لغت مست، بمعنی شگوه و گله ای از ستیهش تو همه مردمان به مست
- شمارهٔ ۲۰ - به شاهد لغت فرخج، بمعنی فژه، پلید و زشت ای بلفرخج ساده همیدون همه فرخج
- شمارهٔ ۲۱ - به شاهد لغت فرخچ، بمعنی رشوت بدهم بهر یک نگاه رخش
- شمارهٔ ۲۲ - به شاهد لغت خبزدو، بمعنی جعل آن روی و ریش پر گه و پر بلغم و خدو
- شمارهٔ ۲۳ - به شاهد لغت دند، بمعنی ابله و بی باک و خود کامه اندرین شهر بسی ناکس برخاسته اند
- شمارهٔ ۲۴ - به شاهد لغت پازند، بمعنی اصل کتاب و اوستا گزارش گویند نخستین سخن از نامه پازند
- شمارهٔ ۲۵ - به شاهد لغت سرواد، بمعنی شعر دگر نخواهم گفتن همی ثنا و غزل
- شمارهٔ ۲۶ - به شاهد لغت افراز، بمعنی بالا ز بس رفعتش شاهباز خرد
- شمارهٔ ۲۷ - به شاهد لغت بادپیما، بمعنی بیفایده و بی حاصل یکی بادپیمای کم زن بود
- شمارهٔ ۲۸ - به شاهد لغت پساوند، بمعنی قافیه شعر همه یاوه همه خام و همه سست
- شمارهٔ ۲۹ - به شاهد لغت پشنجیده، بمعنی آب و خون و مثل آن پاشیده شده بخنجر همه تنش انجیده اند
- شمارهٔ ۳۰ - به شاهد لغت سکنجیده، بمعنی تراشیده ز تیرش رخ مه سکنجیده شد
- شمارهٔ ۳۱ - به شاهد لغت نیا، بمعنی پدر پدر و پدر مادر ز جودم جهانی پرآوازه شد
- شمارهٔ ۳۲ - به شاهد لغت نوید، به معنی نالان شد ز درد دل آن شب بدان سان نوید
- شمارهٔ ۳۳ - به شاهد لغت هلیدن، بمعنی فرو گذاشتن چو گرگ ستمگر بدامت فتد
- شمارهٔ ۳۴ - به شاهد لغت دستکره، بمعنی شهری از عراق عجم کاروانی همی از ری به سوی دسکره شد
- شمارهٔ ۳۵ - به شاهد لغت پدندر، بمعنی ناپدری از پدر چون از پدندر دشمنی بیند همی
- شمارهٔ ۳۶ - به شاهد لغت نیاز، بمعنی دوست ایا نیاز بمن ساز و مر مرا مگذار
- شمارهٔ ۳۷ - به شاهد لغت چاپلوس، بمعنی فریبنده وان چاپلوس پسته گر خندان
- شمارهٔ ۳۸ - به شاهد لغت مکل، بمعنی کرمی سیاه که در آبست غلبه فروش خواجه که ما را گرفت باد
- شمارهٔ ۳۹ - به شاهد لغت بادریسه، بمعنی آن مهره که زنان بر دوک زنند بوقت رشتن گر . . . ت از نخست چنان بادریسه بود
- شمارهٔ ۴۰ - به شاهد لغت شاکمند، به معنی نمدی که از پشم سازند به دستش ز خام گوزنان کمند
- شمارهٔ ۴۱ - به شاهد لغت لنجه، بمعنی رفتار بناز لیکن جاهلانه کفش صندوق محنت و . . . زنش
- شمارهٔ ۴۲ - به شاهد لغت سوسمار، بمعنی جانوری که ضب گویندش بتازی چنان باد درآرد به خویشتن
- شمارهٔ ۴۳ - به شاهد لغت سپار، بمعنی گاوآهن که زمین شکافد ترا گردن در بسته به بیوغ
- شمارهٔ ۴۴ - به شاهد لغت غر، به معنی دبه خایه برون شدند سحرگه ز خانه مهمانانش
- شمارهٔ ۴۵ - به شاهد لغت خوش، بمعنی زن مادر ...
- شمارهٔ ۴۶ - به شاهد لغت جخش، بمعنی علتی که از گلو مانند بادنجان برآید و درد نکند و اگر ببرند بیم هلاکت باشد و اکثر مردم گیلان و فرغانه را باشد از گردن او جخش در آویخته گوئی
- شمارهٔ ۴۷ - به شاهد لغت فاژ،بمعنی دهان دره قیاس . . . ش چگونه کنم بیا و بگوی
- شمارهٔ ۴۸ - به شاهد لغت اژدر ازین هفت سر اژدر عمر خوار
- شمارهٔ ۴۹ - به شاهد لغت انگاره، به معنی جریده حساب و نامه اعمال زان پیش که پیش آیدت آن روز پر از هول
- شمارهٔ ۵۰ - به شاهد لغت مشکوه، بمعنی مترس و هیبت زده مشو تواضع کرد بسیار و مرا گفت
- شمارهٔ ۵۱ - به شاهد لغت باسک، بمعنی خمیازه چو باسک کند ماه من از خمار
- شمارهٔ ۵۲ - به شاهد لغت توفید، بمعنی حسد و آواز از غلبه و جوش در افتاد از آن لشکر گشن توفید دهر
- شمارهٔ ۵۳ - به شاهد لغت پویه، به معنی دویدن به گرمی چو برق و به نرمی چو ابر
- شمارهٔ ۵۴ - به شاهد لغت زاج سور، بمعنی مهمانی و سوری که در حین زادن زن کنند خزاین تهی شد در آن زاج سور
- شمارهٔ ۵۵ - به شاهد لغت گرازد، به معنی از روی ناز و تکبر خرامد به روز نبرد آن هژبر دلیر
- شمارهٔ ۵۶ - به شاهد لغت شهریر، بمعنی روز چهارم از هر ماه (شهریور) چو در روز شهریر آمد بشهر
- شمارهٔ ۵۷ - به شاهد لغت ناگوار، بمعنی چیزی ناگوار و بدهضم که گوارا نشود و مرد گران جان و بمعنی تخمه و امتلا از سخای تو ناگوار گرفت
- شمارهٔ ۵۸ - به شاهد لغت غرشیده، بمعنی خشم آلوده چو غرشیده گشتی ز کین و ستیز
- شمارهٔ ۵۹ - به شاهد لغت ارزیز، بمعنی قلعی گرچه زردست همچو زر پشیز
- شمارهٔ ۶۰ - به شاهد لغت لنج، بمعنی بیرون روی کرهای را که کسی نرم نکردهست، متاز
متن اشعار به نقل از گنجور.