پرش به محتوای اصلی
لبیبی

لبیبی

ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی

۱۱۱ شعر

فهرست اشعار

  1. شمارهٔ ۱ - به شاهد لغت بسیچیدن، بمعنی ساز کار کردن بباید بسیچیدن این کار را
  2. شمارهٔ ۲ - به شاهد لغت چنگلوک، بمعنی کسیکه دست و پایش سست شده باشد و کژ ای غوک چنگلوک چو پژمرده برگ کوک
  3. شمارهٔ ۳ - به شاهد لغت تکژ به معنی استخوان انگور گر بیارند و بسوزند و دهندت بر باد
  4. شمارهٔ ۴ - به شاهد لغت آروغ، بمعنی بادی که از سینه و حلق برآید چون در حکایت آید بانگ شتر کند
  5. شمارهٔ ۵ - به شاهد لغت فوگان، به معنی فقاع می‌بارد از دهانت خذو ایدون
  6. شمارهٔ ۶ - به شاهد لغت پریسای، پری افسای، یعنی آنکه افسون خواند از برای تسخیر جن گهی چو مرد پریسای گونه گونه صور
  7. شمارهٔ ۷ - به شاهد لغت هسر بمعنی یخ پیش من یکره شعر تو یکی دوست بخواند
  8. شمارهٔ ۸ - به شاهد لغت تیم، بمعنی کاروانسرا از شمار تو . . . طرفه به مُهر است هنوز
  9. شمارهٔ ۹ - به شاهد لغت لت، بمعنی لخت و عمود رویت ز در خنده و سبلت ز در تیز
  10. شمارهٔ ۱۰ - به شاهد لغت رت، بمعنی تهی و برهنه فرمان کن و آهک کن و زرنیخ براندای
  11. شمارهٔ ۱۱ - به شاهد لغت غنج، بمعنی جوال وان بادریسه هفته دیگر غضاره شد
  12. شمارهٔ ۱۲ - به شاهد لغت کولک، بمعنی کدویی که زنان روستا پنبه در او نهند زن برون کرد کولک از انگشت
  13. شمارهٔ ۱۳ - به شاهد لغت کاواک، بمعنی میان تهی بجز عمود گران نیست روز و شب خورشش
  14. شمارهٔ ۱۴ - شاهد لغت پزشک، بمعنی طبیب بر روی پزشک زن میندیش
  15. شمارهٔ ۱۵ - به شاهد لغت آفرنگان، بمعنی نسکی از زند از اطاعت با پدر زردشت پیر
  16. شمارهٔ ۱۶ - به شاهد لغت پیشادست، بمعنی نقد ستد و داد جز به پیشادست
  17. شمارهٔ ۱۷ - به شاهد لغت شخائید، بمعنی ریش کرد چو بشنید شاه آن پیام نهفت
  18. شمارهٔ ۱۸ - به شاهد لغت لست، بمعنی چیزی قوی گر سیر شدی بتا ز من در خور هست
  19. شمارهٔ ۱۹ - به شاهد لغت مست، بمعنی شگوه و گله ای از ستیهش تو همه مردمان به مست
  20. شمارهٔ ۲۰ - به شاهد لغت فرخج، بمعنی فژه، پلید و زشت ای بلفرخج ساده همیدون همه فرخج
  21. شمارهٔ ۲۱ - به شاهد لغت فرخچ، بمعنی رشوت بدهم بهر یک نگاه رخش
  22. شمارهٔ ۲۲ - به شاهد لغت خبزدو، بمعنی جعل آن روی و ریش پر گه و پر بلغم و خدو
  23. شمارهٔ ۲۳ - به شاهد لغت دند، بمعنی ابله و بی باک و خود کامه اندرین شهر بسی ناکس برخاسته اند
  24. شمارهٔ ۲۴ - به شاهد لغت پازند، بمعنی اصل کتاب و اوستا گزارش گویند نخستین سخن از نامه پازند
  25. شمارهٔ ۲۵ - به شاهد لغت سرواد، بمعنی شعر دگر نخواهم گفتن همی ثنا و غزل
  26. شمارهٔ ۲۶ - به شاهد لغت افراز، بمعنی بالا ز بس رفعتش شاهباز خرد
  27. شمارهٔ ۲۷ - به شاهد لغت بادپیما، بمعنی بیفایده و بی حاصل یکی بادپیمای کم زن بود
  28. شمارهٔ ۲۸ - به شاهد لغت پساوند، بمعنی قافیه شعر همه یاوه همه خام و همه سست
  29. شمارهٔ ۲۹ - به شاهد لغت پشنجیده، بمعنی آب و خون و مثل آن پاشیده شده بخنجر همه تنش انجیده اند
  30. شمارهٔ ۳۰ - به شاهد لغت سکنجیده، بمعنی تراشیده ز تیرش رخ مه سکنجیده شد
  31. شمارهٔ ۳۱ - به شاهد لغت نیا، بمعنی پدر پدر و پدر مادر ز جودم جهانی پرآوازه شد
  32. شمارهٔ ۳۲ - به شاهد لغت نوید، به معنی نالان شد ز درد دل آن شب بدان سان نوید
  33. شمارهٔ ۳۳ - به شاهد لغت هلیدن، بمعنی فرو گذاشتن چو گرگ ستمگر بدامت فتد
  34. شمارهٔ ۳۴ - به شاهد لغت دستکره، بمعنی شهری از عراق عجم کاروانی همی از ری به سوی دسکره شد
  35. شمارهٔ ۳۵ - به شاهد لغت پدندر، بمعنی ناپدری از پدر چون از پدندر دشمنی بیند همی
  36. شمارهٔ ۳۶ - به شاهد لغت نیاز، بمعنی دوست ایا نیاز بمن ساز و مر مرا مگذار
  37. شمارهٔ ۳۷ - به شاهد لغت چاپلوس، بمعنی فریبنده وان چاپلوس پسته گر خندان
  38. شمارهٔ ۳۸ - به شاهد لغت مکل، بمعنی کرمی سیاه که در آبست غلبه فروش خواجه که ما را گرفت باد
  39. شمارهٔ ۳۹ - به شاهد لغت بادریسه، بمعنی آن مهره که زنان بر دوک زنند بوقت رشتن گر . . . ت از نخست چنان بادریسه بود
  40. شمارهٔ ۴۰ - به شاهد لغت شاکمند، به معنی نمدی که از پشم سازند به دستش ز خام گوزنان کمند
  41. شمارهٔ ۴۱ - به شاهد لغت لنجه، بمعنی رفتار بناز لیکن جاهلانه کفش صندوق محنت و . . . زنش
  42. شمارهٔ ۴۲ - به شاهد لغت سوسمار، بمعنی جانوری که ضب گویندش بتازی چنان باد درآرد به خویشتن
  43. شمارهٔ ۴۳ - به شاهد لغت سپار، بمعنی گاوآهن که زمین شکافد ترا گردن در بسته به بیوغ
  44. شمارهٔ ۴۴ - به شاهد لغت غر، به معنی دبه خایه برون شدند سحرگه ز خانه مهمانانش
  45. شمارهٔ ۴۵ - به شاهد لغت خوش، بمعنی زن مادر ...
  46. شمارهٔ ۴۶ - به شاهد لغت جخش، بمعنی علتی که از گلو مانند بادنجان برآید و درد نکند و اگر ببرند بیم هلاکت باشد و اکثر مردم گیلان و فرغانه را باشد از گردن او جخش در آویخته گوئی
  47. شمارهٔ ۴۷ - به شاهد لغت فاژ،بمعنی دهان دره قیاس . . . ش چگونه کنم بیا و بگوی
  48. شمارهٔ ۴۸ - به شاهد لغت اژدر ازین هفت سر اژدر عمر خوار
  49. شمارهٔ ۴۹ - به شاهد لغت انگاره، به معنی جریده حساب و نامه اعمال زان پیش که پیش آیدت آن روز پر از هول
  50. شمارهٔ ۵۰ - به شاهد لغت مشکوه، بمعنی مترس و هیبت زده مشو تواضع کرد بسیار و مرا گفت
  51. شمارهٔ ۵۱ - به شاهد لغت باسک، بمعنی خمیازه چو باسک کند ماه من از خمار
  52. شمارهٔ ۵۲ - به شاهد لغت توفید، بمعنی حسد و آواز از غلبه و جوش در افتاد از آن لشکر گشن توفید دهر
  53. شمارهٔ ۵۳ - به شاهد لغت پویه، به معنی دویدن به گرمی چو برق و به نرمی چو ابر
  54. شمارهٔ ۵۴ - به شاهد لغت زاج سور، بمعنی مهمانی و سوری که در حین زادن زن کنند خزاین تهی شد در آن زاج سور
  55. شمارهٔ ۵۵ - به شاهد لغت گرازد، به معنی از روی ناز و تکبر خرامد به روز نبرد آن هژبر دلیر
  56. شمارهٔ ۵۶ - به شاهد لغت شهریر، بمعنی روز چهارم از هر ماه (شهریور) چو در روز شهریر آمد بشهر
  57. شمارهٔ ۵۷ - به شاهد لغت ناگوار، بمعنی چیزی ناگوار و بدهضم که گوارا نشود و مرد گران جان و بمعنی تخمه و امتلا از سخای تو ناگوار گرفت
  58. شمارهٔ ۵۸ - به شاهد لغت غرشیده، بمعنی خشم آلوده چو غرشیده گشتی ز کین و ستیز
  59. شمارهٔ ۵۹ - به شاهد لغت ارزیز، بمعنی قلعی گرچه زردست همچو زر پشیز
  60. شمارهٔ ۶۰ - به شاهد لغت لنج، بمعنی بیرون روی کره‌ای را که کسی نرم نکرده‌ست‌، متاز

متن اشعار به نقل از گنجور.