پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۶

سیه کرد از تغافل بس‌که چشمش روزگار ما

چو گرد سرمه خیزد تیره در محشر غبار ما

مزاج ما بدین‌سان در قفس تغییر اگر یابد

شود آب‌وهوای گلسِتان ناسازگار ما

به ما این گرم‌خویی‌ها که دیدی نیست امروزش

به‌ طفلی روی ما می‌شست چشم اشکبار ما

ازین سختی رهایی نیست ما را بعد مردن هم

که باشد پاره‌ای از کوه غم سنگ مزار ما

نداریم از کسی در گریه امید مددکاری

دل خون گشته شاید ساعتی آید به کار ما

به صد خون جگر کردیم دل را پرورش لیکن

چو طفل شوخ رفت آخر برون از اختیار ما

ثبات بندگی بنگر که نقش سجده در کویش

پس از ما همچو خاتم ماند عمری یادگار ما

چه بیرون می‌کنی از کوی خود ما خاکساران را

که آداب نشست و خاست می‌داند غبار ما

تمام سال از تأثیر اشک و آه خود واقف

هوای سرد و آب گرم باشد در دیار ما

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸مکن‌ بی‌‌جا به کوی خود چو من بی‌خانمانی را
  2. شمارهٔ ۹دلا نمی‌شنوم از دو شب فغان تو را
  3. شمارهٔ ۱۰بسیار کردم با غم مدارا
  4. شمارهٔ ۱۱شب‌ها ز شور گریه نیاسوده‌ایم ما
  5. شمارهٔ ۱۲بتان ز بس‌که به دل خانه کرده‌اند مرا
  6. شمارهٔ ۱۳گاهی به درد من نرسیدی چه شد تو را
  7. شمارهٔ ۱۴مده یا رب دل بیمار کس را
  8. شمارهٔ ۱۵تا کی خرد ز وسوسه در خون کشد مرا
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.