شمارهٔ ۵۰۲
دل تو را نوش خند میگوید
سخنی همچو قند میگوید
حال بیطاقتان دران محفل
جسته جسته سپند میگوید
نیشکر زان شمایل شیرین
سخن از بند بند میگوید
حضرت عشق بیکم و کیف است
عقل از چون و چند میگوید
در جنون کار میگذشت از کار
ناصح از بند و پند میگوید
قمری از دیدن قد تو به سرو
خیر باد بلند میگوید
شب تاریک بست تاریکی است
صبح را هرزهخند میگوید
گرچه دیوانه است واقف ما
حرف دیوانپسند میگوید