پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۸

دل را جفای عشق کشیدن ضرور شد

خون گشتن وز دیده چکیدن ضرور شد

عقل از محلهٔ خودم اخراج کرده است

در کوی عشق خانه‌خریدن ضرور شد

ناصح دو شب گذشت که خوابم نمی‌برد

لطفی بکن فسانه‌شنیدن ضرور شد

صبح امید ما به دمیدن نمی‌رسد

تا چار جیب صبر دریدن ضرور شد

ای دل اگر نه مرده‌ای آسوده‌ای چرا

اکنون که یار رفت طپیدن ضرور شد

حسن تو از دمیدن خط شد یکی هزار

بر خویشت آن یکاد دمیدن ضرور شد

تیغ تو دم ز دوستی غیر زد مرا

آب از گلوی خویش بریدن ضرور شد

بیداد یار و رنج فراق، انتظار وصل

باید کشیدن آنچه کشیدن ضرور شد

با آنکه پشت خم شد و گردید همچو نی

ما را کمان عشق کشیدن ضرور شد

بی‌اختیار از غم پیری دو تا شدم

بارم به سر افتاد خمیدن ضرور شد

صیاد دام چیده برای اسیری‌‌ام

واقف ز آشیانه پریدن ضرور شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۰۰دل ز پهلونشینی‌های این غمگین به تنگ آمد
  2. شمارهٔ ۵۰۱فصل گلست و این دل محزون همان که بود
  3. شمارهٔ ۵۰۲دل تو را نوش خند می‌گوید
  4. شمارهٔ ۵۰۳همچو روی تو رو نمی‌باشد
  5. شمارهٔ ۵۰۴به رغبتی که خورم خون کسی شراب نخورد
  6. شمارهٔ ۵۰۵ای عشق مژده نوگل خندان ما رسید
  7. شمارهٔ ۵۰۶از صبا نکهت گیسوی کسی می‌آید
  8. شمارهٔ ۵۰۷از لعل یار بوسه کجا می‌توان خرید
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.