پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۳

دوش پیکان خود از سینهٔ من یار کشید

دل مانده چه‌گویم که چه آزار کشید

گر خدا خیر کند با تو بگویم روزی

که ز داد تو چه‌ها این دل بیمار کشید

ناصح از جامه‌دری منع مفرمای که من

نتوانم به خدا دست ازین کار کشید

آفت مردم همسایه به همسایه رسد

آنچه اندوخت دلم چشم تلف کار کشید

نیست در عشق مرا فرصت سر خاریدن

مفت آن‌کس که درین راه ز پا خار کشید

همچو مرغ قفس از یاد گلستان وصال

ناله‌ها این دل در سینه گرفتار کشید

گر گذاری به دلم دست به فریاد آید

من ندانم که ز دست تو چه آزار کشید

دل نبندی به سر زلف بتان بهر خدا

نتوان دانهٔ تسبیح به زنار کشید

چه خیال است که ترسد ز جفای اغیار

واقف آنست که عمری ستم یار کشید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۵این‌چنین گر ستم از دست تو بر دل برود
  2. شمارهٔ ۴۲۶با تو ناآشنا کسی چه کند
  3. شمارهٔ ۴۲۷چشم او عربده‌ساز است چه می‌باید کرد
  4. شمارهٔ ۴۲۸دل دگر از یاد سروی گریه پیرا می‌شود
  5. شمارهٔ ۴۲۹ناتوانی که طلبکار تو باشد چه کند
  6. شمارهٔ ۴۳۰به هواداری زلفت چو صبا برخیزد
  7. شمارهٔ ۴۳۱آن چشم را ببین به چه ناز آفریده‌اند
  8. شمارهٔ ۴۳۲ندانم تا چه‌ها از تیغ ابروی تو می‌آید
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.