پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۲

ندانم تا چه‌ها از تیغ ابروی تو می‌آید

که بوی خون ناحق ظالم از کوی تو می‌آید

ز مو زنجیر در پای دل دیوانه افکندن

ز گیسوی تو می‌آید ز گیسوی تو می‌آید

به رنگی با خیالت عیش در یک پیرهن دارم

که از چاک گریبانم چو گل بوی تو می‌آید

مسلمان را ز دین وز کفر کافر را برآوردن

ز جادوی تو می‌آید ز جادوی تو می‌آید

کسی کز کعبه آِد باید استقبال او کردن

ز خود رفتم شنیدم قاصد از کوی تو می‌آید

تو ای شوخ کمان‌ابرو چنان در خانهٔ نازی

که بر دل تیر چون مژگان ز هر موی تو می‌آید

زبان از شعله باید وام‌کردن بهر تقریرش

وگرنه کس چه گوید آنچه از خوی تو می‌آید

نمی‌دانی که جانان طرح چوگان باختن ریزی

چو گو آنجا به سر غلطان دعاگوی تو می‌آید

نوید تازگی دادست تیغش کهنه زخمم را

بخند ای دل که آب رفته در جوی تو می‌آید

نباشی غافل از دود دل سودایی واقف

که روزی همچو خط ای شوخ بر روی تو می‌آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۴اگر بی‌شرمی سر می‌توان کرد
  2. شمارهٔ ۴۳۵نی درد دین نه راحت دنیا به ما رسید
  3. شمارهٔ ۴۳۶دنبال دل خویش دوانم چه توان کرد
  4. شمارهٔ ۴۳۷کردم وداع یار ببینم چه می‌شود
  5. شمارهٔ ۴۳۸اگر دل تو شبی از برای من سوزد
  6. شمارهٔ ۴۳۹ز پهلوی تو دارم آن‌چنان درد
  7. شمارهٔ ۴۴۰دل‌ها کباب جلوهٔ مستانهٔ تو اند
  8. شمارهٔ ۴۴۱ز شادی می‌گریزد طبع من با غم نمی‌سازد
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.