پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۸

دل دگر از یاد سروی گریه پیرا می‌شود

باز کار اشک چون فواره بالا می‌شود

گر نمایی جلوه چشم داغ بینا می‌شود

ور بپرسی حال طفل اشک گویا می‌شود

همچو یعقوبم رسد آن نور چشم آخر به داد

ای عزیزان عاقبت این دیده بینا می‌شود

از که دارم چشم دلسوزی درین ظلمت‌سرا

شمع گر روشن کنم پروانه عنقا می‌شود

کی درآید از درم بی‌پرده طفلی کز حیا

بر زبان آید اگر نامش معما می‌شود

از دهان زخم گویم حرف‌های خون‌چکان

بعد عمری گر به او راه سخن وا می‌شود

آن سهی‌قامت به زور ناز دست از سرو برد

راست می‌گویند دست زور بالا می‌شود

عاقبت پامل رقص او شدی واقف به بزم

من نمی‌گفتم که اینجا فتنه برپا می‌شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۰به هواداری زلفت چو صبا برخیزد
  2. شمارهٔ ۴۳۱آن چشم را ببین به چه ناز آفریده‌اند
  3. شمارهٔ ۴۳۲ندانم تا چه‌ها از تیغ ابروی تو می‌آید
  4. شمارهٔ ۴۳۳دل دیوانهٔ من جان سپردن آرزو دارد
  5. شمارهٔ ۴۳۴اگر بی‌شرمی سر می‌توان کرد
  6. شمارهٔ ۴۳۵نی درد دین نه راحت دنیا به ما رسید
  7. شمارهٔ ۴۳۶دنبال دل خویش دوانم چه توان کرد
  8. شمارهٔ ۴۳۷کردم وداع یار ببینم چه می‌شود
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.