پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۹

ناتوانی که طلبکار تو باشد چه کند

بی‌زبانی که گرفتار تو باشد چه کند

نیم نازی تو به جان دو جهان بفروشی

نیم‌جانی که خریدار تو باشد چه کند

حرف ناصح که کشد حلقه به گوش گوهر

گوش آن کس که به گفتار تو باشد چه کند

ذره ذره همه در راه تو رفتم بر باد

خاکساری که هوادار تو باشد چه کند

نمکی لطف نکردی به جراحت‌هایم

شوربختی که دل‌افگار تو باشد چه کند

جان ز پهلوی دل آمد بلبلم ناله‌کنان

هر که هم‌خانهٔ بیمار تو باشد چه کند

می‌فروشم ز کسادی به پشیزی خود را

آنکه رد کردهٔ بازار تو باشد چه کند

جان پسندت چو نیفتاد به من باز بده

بنده چیزی که نه در کار تو باشد چه کند

عمر و عیار گرفتم به جهان باز آید

هر کجا طرهٔ طرار تو باشد چه کند

واقف سوخته‌جان خانه خراب غم عشق

گر نه در سایهٔ دیوار تو باشد چه کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۱آن چشم را ببین به چه ناز آفریده‌اند
  2. شمارهٔ ۴۳۲ندانم تا چه‌ها از تیغ ابروی تو می‌آید
  3. شمارهٔ ۴۳۳دل دیوانهٔ من جان سپردن آرزو دارد
  4. شمارهٔ ۴۳۴اگر بی‌شرمی سر می‌توان کرد
  5. شمارهٔ ۴۳۵نی درد دین نه راحت دنیا به ما رسید
  6. شمارهٔ ۴۳۶دنبال دل خویش دوانم چه توان کرد
  7. شمارهٔ ۴۳۷کردم وداع یار ببینم چه می‌شود
  8. شمارهٔ ۴۳۸اگر دل تو شبی از برای من سوزد
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.