پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۰

کسی کز مصحف دل فال به هر وصل او گیرد

به آب دیده و خون جگر اول وضو گیرد

چو گل خواهم شکفتن در کفن آن روز از شادی

که خار از تربت من روید و دامان او گیرد

نیارم گریهٔ پرزور هجران را فروخوردن

بلا تند است این می آه می‌ترسم گلو گیرد

چه از لطف زبانی می‌دهی ظالم فریب من

رها کن تا دل و چشمم به اشک و آه خو گیرد

ز مخموری درین میخانه سخت افتاده‌ام از پا

مگر پیر مغان گوید که دستم را سبو گیرد

دل سوداییم با آنکه دارد زخم‌ها بر تن

به رنگ شانه می‌خواهد که زلف مشکبو گیرد

به خاک انباشتم آخر دهان زخم دل واقف

نمی‌خواهم که پیش من دگر نام رفو گیرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۲هجر رو داد چه می‌باید کرد
  2. شمارهٔ ۴۰۳در کوی تو جز فتنه و آشوب نباشد
  3. شمارهٔ ۴۰۴ز مهر روی تو آیینه ماه می‌گردد
  4. شمارهٔ ۴۰۵دلم اول به جان خویشتن کرد
  5. شمارهٔ ۴۰۶بر بام جلوه گر چو شد آن ماه بامداد
  6. شمارهٔ ۴۰۷دل باخت دین و دانش در عشق خوار هم شد
  7. شمارهٔ ۴۰۸دلم از کوچهٔ آن زلف هراسان گذرد
  8. شمارهٔ ۴۰۹سرو را با قد رعنای تو دعوی نرسد
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.