پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۹

بالش ناز زیر سر دارد

کی ز درد سرم خبر دارد

ای خروس این همه خروش مکن

شب هجران کجا سحر دارد

غیر زلف دراز طال بقاه

که دلم را ز خاک بردارد

دود آهم کشیده گیسو را

چه کند ماتمی اثر دارد

زین پس ای دل بندتر می‌نال

فلک پیر گوش کر دارد

صلح کن با قشون غم‌زدگان

جنگ نشنیده‌ای دو سر دارد

سرمه گشتیم و همچنان ما را

چشم شوخ تو در نظر دارد

بوسه‌ای ده که زاد راه کند

دل ز کویت سر سفر دارد

روزی آرد بلا به جان پدر

وضع شوخی که آن پسر دارد

نیست آن عاشق از سلیمان کم

که یکی مرغ نامه‌بر دارد

به دل من سیاه‌پوش نشست

داغ من ماتم جگر دارد

بزم سوز و گداز را شمع است

هر که از داغ گل به سر دارد

اتفاقاً اگر رسد به کنار

کشتی ما همان خطر دارد

همچو او نیست گرد دلشویی

گریه هرچند دردسر دارد

بی‌تکلف به عالم خوبی

خوب من عالم دگر دارد

از سر شام تا سحر واقف

ناله‌ام نوحه پراثر دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۱دلم ز کوی تو در خون نشسته می‌آید
  2. شمارهٔ ۴۰۲هجر رو داد چه می‌باید کرد
  3. شمارهٔ ۴۰۳در کوی تو جز فتنه و آشوب نباشد
  4. شمارهٔ ۴۰۴ز مهر روی تو آیینه ماه می‌گردد
  5. شمارهٔ ۴۰۵دلم اول به جان خویشتن کرد
  6. شمارهٔ ۴۰۶بر بام جلوه گر چو شد آن ماه بامداد
  7. شمارهٔ ۴۰۷دل باخت دین و دانش در عشق خوار هم شد
  8. شمارهٔ ۴۰۸دلم از کوچهٔ آن زلف هراسان گذرد
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.