پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۷

دل باخت دین و دانش در عشق خوار هم شد

با وصف مفلسی‌ها بی‌اعتبار هم شد

ایام وصل آمد دل همچنان گرفته

نشکفته غنچهٔ من فصل بهار هم شد

زین پیش داشتم من روزی و روزگاری

آن روز گشت بیگاه آن روزگار هم شد

یک عمر ترس و بیم تنهایی‌ام به دل بود

با او نشستم آخر صحبت برآر هم شد

گفتی به خانهٔ تو شب‌های تار آیم

یک شب نیامدی حیف شب‌های تار هم شد

نه جیب خود دریدم نه دامنش کشیدم

کارم ز دست رفت و دستم ز کار هم شد

صد شکر دل به مطلب شد عاقبت ظفریاب

یعنی به صیدگاهش رفت و شکار هم شد

واقف نسوخت یک شب بر حال ما دل او

ما را چراغ بالین شمع مزار هم شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۹سرو را با قد رعنای تو دعوی نرسد
  2. شمارهٔ ۴۱۰سرشک بی‌قرارم پای درد امن نگه دارد
  3. شمارهٔ ۴۱۱عشق کارم تباه خواهد کرد
  4. شمارهٔ ۴۱۲چرا آن مه ز نزدیک خودم مهجور می‌سازد
  5. شمارهٔ ۴۱۳کرد دل تا در سر کویش وطن یادم نکرد
  6. شمارهٔ ۴۱۴در حریم او چو نتوانست قاصد راه برد
  7. شمارهٔ ۴۱۵رفتی و یک دم دل ما از طپیدن بس نکرد
  8. شمارهٔ ۴۱۶تا چند بر من از تو بیداد رفته باشد
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.