پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۶۸

دل ز شغل عشق بیزاری نمی‌داند که چیست

هر که شد این‌کاره بیکاری نمی‌داند که چیست

یار هرگز شیوهٔ یاری نمی‌داند که چیست

عمر آیین وفاداری نمی‌داند که چیست

خانه‌ها کرد است بازی بازی از شوخی خراب

گرچه از طفلی ستمکاری نمی‌داند که چیست

ناله‌اش صیاد را دلتنگ گردانید حیف

مرغ ما قدر گرفتاری نمی‌داند که چیست

دل به کوی او ز رنج روزگار آسوده است

در بهشت افتاد بیماری نمی‌داند که چیست

بخت چشمی وا نکرد از های‌های گریه‌ای

گوییی این خفته بیداری نمی‌داند که چیست

خیل دل‌ها را به‌سان آهوان رم می‌دهد

چشم او عاشق نگهداری نمی‌داند که چیست

بارها جان من از زاری به لب آمد ولی

دل هنوز از عشق بیزاری نمی‌داند که چیست

چشم او در کعبه واقف بت‌پرستی می‌کند

کافر است آیین دینداری نمی‌داند که چیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۰گر به قدر حسرت دل دیدهٔ ما می‌گریست
  2. شمارهٔ ۲۷۱تا هست داغ عشق به افسر چه حاجت است
  3. شمارهٔ ۲۷۲جنگ تو صلح و صلح تو جنگ است
  4. شمارهٔ ۲۷۳دیوانه سختی که ز طفلان کشیده است
  5. شمارهٔ ۲۷۴بی‌ تو‌ام ذوق باغ‌دیدن نیست
  6. شمارهٔ ۲۷۵ای سیل بهاران که تو را موسم جوش است
  7. شمارهٔ ۲۷۶سرو ماناست به بالای تو همس رخود نیست
  8. شمارهٔ ۲۷۷دل از کف رفت و تدبیری نمانده است
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.