پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۰

گر به قدر حسرت دل دیدهٔ ما می‌گریست

ابر از کم‌مایه‌گی بر حال دریا می‌گریست

یاد ایامی که طوفان داشت شوق گریه‌ام

قطره گر می‌خواسنم از دیده دریا می‌گریست

نیست امروزی که می‌آید به شور از حرف عشق

دل به وقت خواندن یوسف زلیخا می‌گریست

کردم از هم‌چشمی مردم کنون قطع نظر

پیش ازین با ابر چشم من به دعوی می‌گریست

شب که درد بی‌کسی در بسترم افکنده بود

شمع بر بالین من استاده تنها می‌گریست

بی تو شب در مجلس من بودم و بر حال من

تا سحرگه جام می‌خندید و مینا می‌گریست

گر امید حاصلی از گریه عاشق داشتی

همچون باران دیده‌اش از جمله اعضا می‌گریست

همچو من واقف نشد در گریه کس رسوای شهر

کوهکن در پی ستون مجنون بی‌صحرا می‌گریست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۲جنگ تو صلح و صلح تو جنگ است
  2. شمارهٔ ۲۷۳دیوانه سختی که ز طفلان کشیده است
  3. شمارهٔ ۲۷۴بی‌ تو‌ام ذوق باغ‌دیدن نیست
  4. شمارهٔ ۲۷۵ای سیل بهاران که تو را موسم جوش است
  5. شمارهٔ ۲۷۶سرو ماناست به بالای تو همس رخود نیست
  6. شمارهٔ ۲۷۷دل از کف رفت و تدبیری نمانده است
  7. شمارهٔ ۲۷۸نقش پیشانی من بر در جانانه نشست
  8. شمارهٔ ۲۷۹با ما چو هم‌نفس شدی از درد چاره نیست
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.