پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۱

تا هست داغ عشق به افسر چه حاجت است

سامان دیگر از پی این سر چه حاجت است

بهر خراب‌کردن اقلیم دل تو را

مژگان بس است لسکر دیگر چه حاجت است

افتادگان کوی تو را شب ز بهر خواب

با خاک و خشت بالش و بستر چه حاجت است

دادم رضا به کشتن خود خط برون میار

در قتل من نوشتن محضر چه حاجت است

از دل برای چون تویی ناز می‌کشم

ورنه مرا به این دل کافر چه حاجت است

باشد سرشک کوکب اقبال عاشقان

این قوم را به یاری اختر چه حاجت است

در بزم ما معامله با دیده و دل است

ما را دگر به شیشه و ساعر چه حاجت است

دل خانهٔ خداست در دل گرفته‌ایم

رفتن به احتیاج به هر در چه حاجت است

ظالم ضرور نیست به خونریز ما یراق

جایی که چشم توست به خنجر چه حاجت است

آیینه‌دار طلعت جانانه گشته‌‌ام

واقف مرا به ملک سکندر چه حاجت است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۳دیوانه سختی که ز طفلان کشیده است
  2. شمارهٔ ۲۷۴بی‌ تو‌ام ذوق باغ‌دیدن نیست
  3. شمارهٔ ۲۷۵ای سیل بهاران که تو را موسم جوش است
  4. شمارهٔ ۲۷۶سرو ماناست به بالای تو همس رخود نیست
  5. شمارهٔ ۲۷۷دل از کف رفت و تدبیری نمانده است
  6. شمارهٔ ۲۷۸نقش پیشانی من بر در جانانه نشست
  7. شمارهٔ ۲۷۹با ما چو هم‌نفس شدی از درد چاره نیست
  8. شمارهٔ ۲۸۰شکر می‌گویم که از من خاطری دلگیر نیست
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.