پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۶

سرو ماناست به بالای تو همس رخود نیست

گرچه رعناست گل‌اندام سمن بر خود نیست

گر کند نقل حدیثی ز وفایش قاصد

نسنوم گفتهٔ او قول پیمبر خود نیست

در حریم تو که چون کعبه بود جای ادب

بوالهوس چند شود مشت کبوتر خود نیست

روزی این دل حسرت‌زده از سرکارش

گاه‌گاهی نگهی هست مقرر خود نیست

ناصح از بهر جگرکاوی ما خون‌شدگان

چه کنی تیز زبان این همه خنجر خود نیست

ای رقیب این‌قدر از رشک چرا می‌سوزی

هست اگر داغ جنون بر سر افسر خود نیست

دل ز چشم تو روان در پی آهوست که او

گرچه شوخ است سیه باطن و کافر خود نیست

می رسیدم من دیوان به کوی تو ولی

پا به زنجیر جنون بند شد و از خود نیست

ربط هم نیست به ما دل‌شدگان شادی را

آشنا نیست گرفتیم برادر خود نیست

دلبرا باز ز من تا چه تقاضا داری

بود یک دل که به تو دادم دیگر خود نیست

در میان من و آن آیینه سیما واقف

گر غبار است چه غم سد سکندر خود نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۸نقش پیشانی من بر در جانانه نشست
  2. شمارهٔ ۲۷۹با ما چو هم‌نفس شدی از درد چاره نیست
  3. شمارهٔ ۲۸۰شکر می‌گویم که از من خاطری دلگیر نیست
  4. شمارهٔ ۲۸۱یک سرو چون تو روضهٔ رضوان نداشته است
  5. شمارهٔ ۲۸۲من و اغیار یار اگر این است
  6. شمارهٔ ۲۸۳دل نمی‌دانم که دور از من کجا افتاده است
  7. شمارهٔ ۲۸۴از جوش گریه شورش جیحون نمونه‌ای است
  8. شمارهٔ ۲۸۵به حال مرگ مرا یار دید و هیچ نگفت
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.