پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۸۵

به حال مرگ مرا یار دید و هیچ نگفت

وصیت من مسکین شنید و هیچ نگفت

سپندوار به دل گفتم از چه می‌سوزی

ستاره سوخته آهی کشید و هیچ نگفت

چه چشم رحم توان داشت زو که در نظرش

دل آب گشت و ز مژگان چکید و هیچ نگفت

به سوز و گریه برش عرض حال خود کردم

به‌سان شمع مرا سر برید و هیچ نگفت

چو گفتمش نگه لطف کن مگو حرفی

فغان که سوی من از چشم دید و هیچ نگفت

امید دادرسی نیست زو که فریادم

هزار بار به گوشش رسید و هیچ نگفت

فتاده است گران‌تر ز کوه تمکینش

که سنگدل همه حالم شنید و هیچ نگفت

ز خون ناحق من گفتمش پشیمانی

غرور و ناز ببین لب گزید و هیچ نگفت

بر تو خواست تظلم ز دست غم واقف

زبان برید و گریبان درید و هیچ نگفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۸۷دلم را یار از جو و جفا سوخت
  2. شمارهٔ ۲۸۸چون پیر گشته‌ام غزل عاشقانه چیست
  3. شمارهٔ ۲۸۹یار بد خو به جبهه چین زد و رفت
  4. شمارهٔ ۲۹۰جلوهٔ حسن در نقابم سوخت
  5. شمارهٔ ۲۹۱به خون نشانده مرا دلبری که نتوان گفت
  6. شمارهٔ ۲۹۲ای زاهد اگرت سبحهٔ صددانه ضرور است
  7. شمارهٔ ۲۹۳نتوان ز خود به همرهی این و آن گذشت
  8. شمارهٔ ۲۹۴امروز ناوک تو ز من سرگران گذشت
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.