پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۸۷

دلم را یار از جو و جفا سوخت

عجب مجموعهٔ مهر و وفا سوخت

دلی در سینهٔ من بود لیکن

نمی‌دانم چه شد خون گشت یا سوخت

بکن جور و جفا چندان که خواهی

به اینها من نخواهم از تو واسوخت

به دل پیرانه‌سر آن آتشم هست

که همچون شمع در دستم عصا سوخت

ببوسد تا به کی آن دست و پا را

مرا خون در تن از رشک حنا سوخت

مسلمانی نزد بر آشتم آب

مرا آن شوخ کافر ماجرا سوخت

دلم در آتش شوقت نزد دم

سپند من به حسب مدعا سوخت

الهی در جدایی آتش افتد

که او دل را جدا جان را جدا سوخت

قیامت شد چو کردی جلوه بر بام

فرود آ اندکی خلق خدا سوخت

مرا از رسک در جان آتش افتد

ز داغ او دلی در هر کجا سوخت

ندانم ای تب عشق این چه گرمیست

که از نام تو تأثیر دوا سوخت

فروزان چهره در کف تیغ می‌رفت

خداوندا که را کشت و که را سوخت

ازو واسوختی واقف چه کردی

به حکم عشق می‌باید تو را سوخت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۸۹یار بد خو به جبهه چین زد و رفت
  2. شمارهٔ ۲۹۰جلوهٔ حسن در نقابم سوخت
  3. شمارهٔ ۲۹۱به خون نشانده مرا دلبری که نتوان گفت
  4. شمارهٔ ۲۹۲ای زاهد اگرت سبحهٔ صددانه ضرور است
  5. شمارهٔ ۲۹۳نتوان ز خود به همرهی این و آن گذشت
  6. شمارهٔ ۲۹۴امروز ناوک تو ز من سرگران گذشت
  7. شمارهٔ ۲۹۵ای که پرسی از چه چشمت مبتلای گریه است
  8. شمارهٔ ۲۹۶هرچند بوی مهر و وفا در دل تو نیست
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.