پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۸۳

دل نمی‌دانم که دور از من کجا افتاده است

این‌قدر دانم که جای در بلا افتاده است

می‌رسد چاک گریبانم به دامان همچون صبح

طالع دیوانگی‌هایم رسا افتاده است

ای مسلسل گیسوان رحمی به حال او کنید

این دل دیوانه در بند شما افتاده است

کوچه‌ها در جست‌وجوی او پریشان گشته‌ام

دل نمی‌دانم که از زلفش کجا افتاده است

طفل اشک ار گرم‌خویی‌ها کند با ما رواست

روز اول چشم او بر روی ما افتاده است

دل ز چین زلف او سوی ختن شبگیر کرد

تیره‌روزی بین که در راه خطا افتاده است

ای بهار خرمی تشریف ‌فرما در چمن

بی‌تو گل بی‌برگ و بلبل بی‌نوا افتاده است

اول هجر است ازان پروا نمی‌دارد دلم

غنچهٔ من تازه از گلبن جدا افتاده است

نیست عیبی جز هواگیری غیر آن ماه را

هست شهری خوب اما بد هوا افتاده است

چشم او واقف بلایی از بلاهای خداست

دل چه می‌خواهد به دنبالش چرا افتاده است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۸۵به حال مرگ مرا یار دید و هیچ نگفت
  2. شمارهٔ ۲۸۶محبت دوستی مهر و وفا سوخت
  3. شمارهٔ ۲۸۷دلم را یار از جو و جفا سوخت
  4. شمارهٔ ۲۸۸چون پیر گشته‌ام غزل عاشقانه چیست
  5. شمارهٔ ۲۸۹یار بد خو به جبهه چین زد و رفت
  6. شمارهٔ ۲۹۰جلوهٔ حسن در نقابم سوخت
  7. شمارهٔ ۲۹۱به خون نشانده مرا دلبری که نتوان گفت
  8. شمارهٔ ۲۹۲ای زاهد اگرت سبحهٔ صددانه ضرور است
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.