پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۷

دل از کف رفت و تدبیری نمانده است

چه گویم تاب تقریری نمانده است

دلت بر من نمی‌سوزد چه سازم

در آه و ناله تأثیری نمانده است

چو مجنون آن‌چنان کاهیدم از عشق

که از من غیر تصویری نمانده است

کدامی سخت جان را کرده‌ای صید

که در تکرش تو را تیری نمانده است

به ما خون می‌دهد زان مادر دهر

که در پستان او شیری نمانده است

خرابی آن‌قدر دارد دل من

که در وی جای تعمیری نمانده است

به دامان جوانی می‌زنم دست

جهان پیر را پیری نمانده است

ز زلفت شد چنان سودا جهانگیر

که بی‌دیوانه زنجیری نمانده است

سپردم کار خود واقف به تقدیر

که حالا وقت تدبیری نمانده است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۹با ما چو هم‌نفس شدی از درد چاره نیست
  2. شمارهٔ ۲۸۰شکر می‌گویم که از من خاطری دلگیر نیست
  3. شمارهٔ ۲۸۱یک سرو چون تو روضهٔ رضوان نداشته است
  4. شمارهٔ ۲۸۲من و اغیار یار اگر این است
  5. شمارهٔ ۲۸۳دل نمی‌دانم که دور از من کجا افتاده است
  6. شمارهٔ ۲۸۴از جوش گریه شورش جیحون نمونه‌ای است
  7. شمارهٔ ۲۸۵به حال مرگ مرا یار دید و هیچ نگفت
  8. شمارهٔ ۲۸۶محبت دوستی مهر و وفا سوخت
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.