پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۶۶

گرچه پهلوی دل صدگونه رنجم حاصلست

کی توان پهلو تهی‌کردن ازو آخر دلست

فتنه نتوند شدن در روزگار او بلند

پیش بالایش بلای آسمانی نازل است

حسن سعیت سنگ را هم صورت معشوق ساخت

دست شیرین کار تو ای کوه‌کن پرقابل است

سرو را با قامت دلجوی او نسبت مکن

ریشهٔ آن در گلست و ریشهٔ این در دل است

علم پیراهن دریدن جمله از بر کرده‌ام

گر زند دم در مقابل صبح پیر جاهل است

بر سر کویش به حال خویشتن درمانده‌ام

پای من در گل فرو رفته است دستم بر دل است

با همه شوخی ز یادم رفتنت مقدور نیست

سرو من در سرزمین دل تو را پا در گل است

تیره می‌سوزد بسی امشب چراغ خانه‌ام

شمع من یا رب ندانم در کدامین محفل است

جان به حسب خواهش اغیار می‌باید سپرد

عشقبازان را به مرگ خویش مردن مشکل است

داد من یا رب که خواهد داد حیرانم بسی

بخت در خواب گران جانان من پرغافل است

چون درین راه پا نهادی بایدت از سر گذشت

در طریق عشق واقف دار یک سر منزل است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶۸دل ز شغل عشق بیزاری نمی‌داند که چیست
  2. شمارهٔ ۲۶۹اگر نه عاشقم احوال من خراب چراست
  3. شمارهٔ ۲۷۰گر به قدر حسرت دل دیدهٔ ما می‌گریست
  4. شمارهٔ ۲۷۱تا هست داغ عشق به افسر چه حاجت است
  5. شمارهٔ ۲۷۲جنگ تو صلح و صلح تو جنگ است
  6. شمارهٔ ۲۷۳دیوانه سختی که ز طفلان کشیده است
  7. شمارهٔ ۲۷۴بی‌ تو‌ام ذوق باغ‌دیدن نیست
  8. شمارهٔ ۲۷۵ای سیل بهاران که تو را موسم جوش است
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.