پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۶۰

دل همان روز تو را دشمن جانی دانست

که تو را یار فلانی و فلانی دانست

دامن پیر خرابات ز کف نگذارد

هر که کم فرصتی عهد جوانی دانست

از سویدای دل خویش نباشی غافل

سر بسیار درین نقطه توانی دانست

همچو پروانه همان گرد سرش می‌گردد

گرچه دل گرمی آن شمع زبانی دانست

ای که یک عمر توام دوست‌تر از جان بودی

تا چه کردی که دلت دشمن جانی دانست

سعی در راز نهان‌کردن خویشم عبث است

خاصه اکنون که فلانی و فلانی دانست

دل ماتم‌زده روی به گلستان بردم

نغمهٔ مرغ چمن مرثیه‌خوانی دانست

صد سر تیر ازان شوخ جدا می‌گردد

تا دل از ابروی او سخت‌کمانی دانست

وقت آن است کزین بزم سبک برخیزم

که سبک‌روحی من بار گرانی دانست

واقف از سر دهان و کمرش هیچ مپرس

نتوانی تو به این هیچمدانی دانست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶۲کسی به‌سان تو بیدادگر نیامده است
  2. شمارهٔ ۲۶۳غمت نمی‌شود از من جدا قرین این است
  3. شمارهٔ ۲۶۴نفسم سوخت ولی ذوق دویدن باقیست
  4. شمارهٔ ۲۶۵یکی کس ز اهل سوز به سرمنزل تو نیست
  5. شمارهٔ ۲۶۶گرچه پهلوی دل صدگونه رنجم حاصلست
  6. شمارهٔ ۲۶۷دگر ز جبهه آن شوخ سطر چین پیداست
  7. شمارهٔ ۲۶۸دل ز شغل عشق بیزاری نمی‌داند که چیست
  8. شمارهٔ ۲۶۹اگر نه عاشقم احوال من خراب چراست
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.