پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۸

در عشق نه نسبیح و نه زنار ضرور است

تاری به کف از طرهٔ دلدار ضرور است

ای گریهٔ پرشور بیا چشم به‌راهم

مشت نمکی بر دل افگار ضرور است

ای دل چه خوری خون جگر زین غم پنهان

یک‌بار به آن بی‌خبر اظهار ضرور است

جان می‌دهم از درد تو دریاب خدا را

پرسیدن حال من بیمار ضرور است

در کوی تو از دیده چه‌سان سیل برانم

ما را ادب این در و دیوار ضرور است

آسوده‌دلان را نمک غم بچشانید

بر خون محبت دل افگار ضرور است

آن سرمه که سازند پی روشنی چشم

در وی قدری خاک در یار ضرور است

تا عشق‌فروشان همه بندند دکان را

یک جلوه تو را بر سر بازار ضرور است

پروای دل‌آزردگی‌ام هیچ نباشد

او را که رضاجویی اغیار ضرور است

یک بوسه ز لب‌های شفابخش عطا کن

از بهر علاج دل بیمار ضرور است

صبر است دوای دل بیمار تو واقف

افسوس که کم داری و بسیار ضرور است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶۰دل همان روز تو را دشمن جانی دانست
  2. شمارهٔ ۲۶۱چشم من بر رخ او افتاد است
  3. شمارهٔ ۲۶۲کسی به‌سان تو بیدادگر نیامده است
  4. شمارهٔ ۲۶۳غمت نمی‌شود از من جدا قرین این است
  5. شمارهٔ ۲۶۴نفسم سوخت ولی ذوق دویدن باقیست
  6. شمارهٔ ۲۶۵یکی کس ز اهل سوز به سرمنزل تو نیست
  7. شمارهٔ ۲۶۶گرچه پهلوی دل صدگونه رنجم حاصلست
  8. شمارهٔ ۲۶۷دگر ز جبهه آن شوخ سطر چین پیداست
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.