پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۴

به عهدت جابه‌جا ویرانه‌ای هست

غم آباد و مصیبت‌خانه‌ای هست

بیا بلبل که مان نالیم با هم

مرا هم بی‌وفا جانانه‌ای هست

توان یک شب شنیدن سرگذشتم

سرت گردم عجب افسانه‌ای هست

چرا بر خویشتن زلفت نلرزد

به زنجیرش چو دل دیوانه‌ای هست

مرا سودا به بازاری فکنده است

که آنجا نقد جان بیعانه‌ای هست

از آن چشم و از آن ابرو خراب است

به هر جا مسجد و می‌خانه‌ای هست

کجا داری خبر زین دیده و دل

ندیمت شیشه و پیمانه‌ای هست

نمی‌آید به شهر از دشت مجنون

که آنجا همچو من دیوانه‌ای هست

تو را ناآشنا می‌بینم امروز

همانا در دلت بیگانه‌ای هست

ز بزم می‌کشان رفتم ز عمری

هنوزم لغزش مستانه‌ای هست

بما ای مرغ گلشن هم‌قفس باش

که آنجا نیز آب و دانه‌ای هست

دلم واقف خراب افتاده بهتر

چه تعمیرش کنم غمخانه‌ای هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۶تا تو رفتی دامن صبر و قرار از دست رفت
  2. شمارهٔ ۱۸۷جان ماند و دل من از میان رفت
  3. شمارهٔ ۱۸۸نگار بسته به رنگی نمود جانان دست
  4. شمارهٔ ۱۸۹در دل نه همین سه چار درد است
  5. شمارهٔ ۱۹۰سر زلفت ز صبا گر نه پریشان می‌گشت
  6. شمارهٔ ۱۹۱ندانم کدامین ادای تو خوب است
  7. شمارهٔ ۱۹۲نیست گر حق یقین علم یقین هم بد نیست
  8. شمارهٔ ۱۹۳بیا از جلوه کن برپا قیامت
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.