پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۷

جان ماند و دل من از میان رفت

صد شکر که یک بلای جان رفت

تا دل در فکر آن دهان رفت

نامی زو ماند و بی‌نشان رفت

از دست جفای ناوکت دل

نالان تا خانهٔ کمان رفت

در راه فنا ادب ضرور است

چون شمع به دیده می‌توان رفت

مردیم و هدف شد استخوان‌ها

آسوده کسی که بی‌نشان رفت

تا سرو قد تو جلوه‌گر شد

شمشاد ز باغ مو کنان رفت

آن چشم سیاه بلای جان است

دنبالهٔ او نمی‌توان رفت

دل محو خیال آن کمر شد

بیچاره به هیچ از میان رفت

عاشق به هوای ناوکت مرد

دردا که به درد استخوان رفت

تا دامن دشت یادم آمد

چون سیل ز دست من عنان رفت

رفت آن بی‌مهر و لخت دل ریخت

چون صبح بهار گل‌فشان رفت

در خانهٔ کس نرفتی از شرم

در آیینه عکس تو چه‌سان رفت

زلفش به زمین رسید واقف

دود دل ما به آسمان رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۹در دل نه همین سه چار درد است
  2. شمارهٔ ۱۹۰سر زلفت ز صبا گر نه پریشان می‌گشت
  3. شمارهٔ ۱۹۱ندانم کدامین ادای تو خوب است
  4. شمارهٔ ۱۹۲نیست گر حق یقین علم یقین هم بد نیست
  5. شمارهٔ ۱۹۳بیا از جلوه کن برپا قیامت
  6. شمارهٔ ۱۹۴مژه‌ای ریخته خونم که به خنجر خویش است
  7. شمارهٔ ۱۹۵دلبر لعل قبا را عشق است
  8. شمارهٔ ۱۹۶دلی که در سر آن زلف جا گرفت و گذاشت
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.