پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۸

نگار بسته به رنگی نمود جانان دست

کز آب و رنگ به خون شنسته است مرجان دست

مرا به سلسلهٔ حسن اعتقادی هست

دهم چو شانه به دامان زلف خوبان دست

بس است شمع صفت داغ دشمن جانم

به کشتن من آتش به جان مرنجان دست

ز بهر چیدن گل کس نکرد دست دراز

به خواهشی که برم جانب گریبان دست

کجاست همچو بیابان وسیع حوصله شهر

مرید بادیه‌ام می‌دهم به دامان دست

به دامن که شود آشنا بگو ناصح

گرفتم اینکه کنم کوته از گریبان دست

ستم رسیده به دامان ظالم آویزد

کشم چگونه ز زلفت من پریشان دست

برای دیدن نبضم طبیب آمد و من

در آستین کنم از شرم داغ پنهان دست

ز شانه کاری زلف تو ماند تا محروم

به هیچ کار نزد واقف پریشان‌دست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۹۰سر زلفت ز صبا گر نه پریشان می‌گشت
  2. شمارهٔ ۱۹۱ندانم کدامین ادای تو خوب است
  3. شمارهٔ ۱۹۲نیست گر حق یقین علم یقین هم بد نیست
  4. شمارهٔ ۱۹۳بیا از جلوه کن برپا قیامت
  5. شمارهٔ ۱۹۴مژه‌ای ریخته خونم که به خنجر خویش است
  6. شمارهٔ ۱۹۵دلبر لعل قبا را عشق است
  7. شمارهٔ ۱۹۶دلی که در سر آن زلف جا گرفت و گذاشت
  8. شمارهٔ ۱۹۷جز منت عاشق فدایی نیست
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.