پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۱

نگین خاتم دلهاست در دندانش

چکیده جگر خون ماست مرجانش

کنند کسب جفا، عضو عضو او از هم

نگاه کرده بابرو خمیده مژگانش

بخود همیشه کمانش کشیده میخواهم

ز رشک اینکه مبادا رود بقربانش

از آن چو زلف سیاهش بخود می پیچم

که دست طره چرا میرسد بدامانش؟!

ز سبز گشتن پشت لبش، منال ای دل

که بوده است چنین سرنوشت مرجانش

کشیده خنجر بیداد و، من ازین ترسم

که دست خون شهیدی رسد بدامانش

نه لایق است دگر حرف عشق واعظ را

که اشک و آه بود خال و زلف جانانش!

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۳بهشت سفره درویش و، کاسه چو بینش
  2. شمارهٔ ۴۲۴نشود عاشق از فغان خاموش
  3. شمارهٔ ۴۲۵پیری آمد، نه جوانیست دگر از ما خوش
  4. شمارهٔ ۴۲۶دل از خیال دوست، ندادم بفکر خویش
  5. شمارهٔ ۴۲۷پادشاه ملک فقرم، بهر حفظ شان خویش
  6. شمارهٔ ۴۲۸بود دنیا زنی، طول أملها زلف و گیسویش
  7. شمارهٔ ۴۲۹خرامان چون رود بیرون ز گلشن سرو دلجویش
  8. شمارهٔ ۴۳۰ای خوشا عزلت، که گردیم از در دلها خلاص
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.