پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۱

با دست او چو رنگ حنا دستیار شد

خونم چو رگ ز غیرت او بیقرار شد

آلودنش بخون رقیبان چه لازم است؟

پایی که از خرام تواند نگار شد

از نقطه روشنست اگر حرف در رقم

از حرف نقطه دهنت آشکار شد

پا بر زمین نمیرسد از شوق جام را

تا رنگ باده حسن ترا پرده دار شد

آزاد نیستند بدولت رسیدگان

گردید پای بند نگین تا سوار شد

واعظ گرفت بسکه از آن هردم اعتبار

در دیده اش جهان همه بی اعتبار شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹۳صحرا ز باد دستی آهم فقیر شد
  2. شمارهٔ ۲۹۴همچنان کز آب سرو بوستان قد می‌کشد
  3. شمارهٔ ۲۹۵زحمت ایام، راحت‌جو فزون‌تر می‌کشد
  4. شمارهٔ ۲۹۶پیری آمد بر تنم هر موی خنجر می‌کشد
  5. شمارهٔ ۲۹۷سراپای وجودم، بسکه گم در عشق جانان شد
  6. شمارهٔ ۲۹۸به خود دم تا فرو بردم، سخن شد
  7. شمارهٔ ۲۹۹آنکه خود را سبب هستی ما میداند
  8. شمارهٔ ۳۰۰مرا از نعمت دیدار، دل سیری نمی‌داند
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.