پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۰

مرا از نعمت دیدار، دل سیری نمی‌داند

ز روی دوستان، آیینه دلگیری نمی‌داند

به آب چرب و نرمی، تازه‌ام دارد ز بس لطفش

چو نخل شعله، هرگز عشق من پیری نمی‌داند

به عشق دوست، می‌زیبد گرفتن ملک دل‌ها را

کسی چون شاه، آیین جهانگیری نمی‌داند

مکن فرمانروا در دل هوس را، عشق تا باشد

که هر بی‌پا و سر در مملکت میری نمی‌داند

چنان خوشوقتم از سیر گل صبح شفق گونش

که شام غربت من، تیر دلگیری نمی‌داند

نمی‌پاید در آزار عزیزان پشت و رو هرگز

سگ درنده است این نفس و، سگ شیری نمی‌داند

دعا را هست تا امید آن و این، روا نبود

که هر چوب کجی، سوی نشان تیری نمی‌داند

بود چون خنده دزدی در پس دیوار هر برگش

سرای غنچه قدر قفل دلگیری نمی‌داند

ز عجز پیری شمع سحر، عبرت نمی‌گیرد

شرر از بهر آن قدر جوان میری نمی‌داند

به نفرین کفچه کف‌ها، از آن رو بر فلک دارد

که هرگز کاسه ممسک، سرازیری نمی‌داند

ز باغ و گل، کجا دل وا شود گلچین معنی را

زبان تا هست و معنی، سوسن و خیری نمی‌داند

از آن پرگوست در معنی طرازی واعظ بی‌دل

کزین نعمت زبانش چون قلم سیری نمی‌داند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۲یار در نکته سرایی نه ز کس میماند
  2. شمارهٔ ۳۰۳آنانکه از شراب تو مدهوش گشته اند
  3. شمارهٔ ۳۰۴هر گه آن مه، رخ بنماید از پی دفع گزند
  4. شمارهٔ ۳۰۵تن بمحنت ده، اگر خواهی که گردی سربلند
  5. شمارهٔ ۳۰۶با همه زشتی، بدام عشق خویشی پای بند
  6. شمارهٔ ۳۰۷می پرستان چهره ها از تاب می افروختند
  7. شمارهٔ ۳۰۸اهل دنیا، بسکه در دل حسرت زر داشتند
  8. شمارهٔ ۳۰۹حرفی اگر بعاشق بیتاب میزند
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.