پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۲۸۸

ما را ز آشنایان، غیر از جفا نباشد

با هیچ کس در این عهد، کس آشنا نباشد

چون چشم کس نپوشد، از روی خلق عالم؟

کامروز دستگیری، غیر از عصا نباشد!

باهم گر آشنایند خلق زمانه، اما

با پاس آشنایی، کس آشنا نباشد

در کیسه چرک دنیا، کس را نباشد امروز

تا سر بپای، خلقش، چون سنگ پا نباشد

سرمایه سعادت، خوی نکوست، ورنه

سگ نیز در قناعت کم از هما نباشد!

ما را ز فقر بر سر، کار دگر فتاده است

گو دولت جهان را، کاری به ما نباشد

آن را که پشت پا زد، بر عالم تعلق

توفان چو کشتی نوح، تا پشت پا نباشد

تا ساخت واعظ ما، با دولت قناعت

پروانه چراغش، کم از هما نباشد؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹۰شوری اگر بسر هست، دستار گو نباشد
  2. شمارهٔ ۲۹۱با دست او چو رنگ حنا دستیار شد
  3. شمارهٔ ۲۹۲گره در ابروان، از گرمی خویش چو اخگر شد
  4. شمارهٔ ۲۹۳صحرا ز باد دستی آهم فقیر شد
  5. شمارهٔ ۲۹۴همچنان کز آب سرو بوستان قد می‌کشد
  6. شمارهٔ ۲۹۵زحمت ایام، راحت‌جو فزون‌تر می‌کشد
  7. شمارهٔ ۲۹۶پیری آمد بر تنم هر موی خنجر می‌کشد
  8. شمارهٔ ۲۹۷سراپای وجودم، بسکه گم در عشق جانان شد
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.