پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۸

گفتمش: آن آتش است؟ گفت که: نی،روست روست!

گفتمش: آن دود چیست؟ گفت: که آن موست موست

من که بملک جهان، ندهم یک موی او

دل بجهان چون دهم؟ در دل من اوست اوست!

چون شود او جلوه گر، در قدم سرو او

جان من آب است آب، جسم منش جوست جوست

آنکه شود پردگی، مغز بود؛ مغز، مغز

وآنکه بود خودنما، پوست بود پوست پوست

شرم بود، همچو آب؛ در گهر آدمی

هست بها در حیا، آب چو در روست روست

کس نپسندد ترا، زآنکه توی خودپسند

گر تو به خود دشمنی، خلق بود دوست دوست

پا ننهد یاد دوست، در دل پرکبر و ناز

دل چو شود خاکسار، یار مرا کوست کوست

سیم و زر و ملک و مال، دشمن جان تواند

با تو کسی نیست نیست غیر غم دوست دوست

چشم سیه مست او، گر گزدش دور نیست

واعظ بی دل کباب، ز آتش آن خوست خوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۹۰درد رنجوران تو، درمان چه می‌داند که چیست؟
  2. شمارهٔ ۱۹۱در پای دلت هر غم بی فایده بندیست
  3. شمارهٔ ۱۹۲سوی قبرستان گذاری کن، که خوش بوم و بریست
  4. شمارهٔ ۱۹۳رم کن از الفت، که تنهایی عجب یار خوشیست
  5. شمارهٔ ۱۹۴آنکه هرلحظه نمرد از غم رویت، چون زیست؟
  6. شمارهٔ ۱۹۵آید چو مرگ هستی پیر و جوان یکیست
  7. شمارهٔ ۱۹۶خرام ناز تو، معمار شهر ویرانیست
  8. شمارهٔ ۱۹۷در چهره بی شرم، نشانی ز صفا نیست
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.