پرش به محتوای اصلی
واعظ قزوینی واعظ قزوینی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۶

دل تو آهن و رو سنگ و خواب سنگین است

چه شد که موی تو را پنبه، خرقه پشمین است

به نی سواری طفلان پرد هنوز دلت

کنون که وقت سواری بر اسب چوبین است

ترا نه فرصت حق گویی است و حق بینی

زبان و چشم ز بس خودستا و خودبین است

دلی که درد ندارد، براحت ارزانی

سری که شور ندارد، سزای بالین است

چگونه لب به سخن واشود در آن محفل؟

که نیست نیم سخن فهم و، صد سخن چین است

چو آفتاب مکن ذره یی ز گرمی فوت

که خصم تند خنک روی، شیر برفین است

مدار صحت ما، با گذشتگان گذرد

که پاس دوستی امروز رسم پیشین است

ز یاد مرگ بود بر تو تلخ آب حیات

از آن جبین تو واعظ همیشه پرچین است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۸طرف از شکستگان جهان کس نبسته است
  2. شمارهٔ ۱۶۹چون دو ابروی سیاهت که به هم پیوسته است
  3. شمارهٔ ۱۷۰خود هیچ و، نقاب از خط شبرنگ گرفته است
  4. شمارهٔ ۱۷۱لوح دنیا از خط مهر و محبت ساده است
  5. شمارهٔ ۱۷۲جانشین سفره، اکنون قالی کرمان شده است
  6. شمارهٔ ۱۷۳مرد روشندل، ز نقص خویشتن شرمنده است
  7. شمارهٔ ۱۷۴مایه جمعیت خاطر، نه سامان بوده است
  8. شمارهٔ ۱۷۵بسکه ضعفم از نگاه او بخود بالیده است
همه‌ی غزلیات ←

واعظ قزوینی درباره‌ی واعظ قزوینی

میرزا محمد رفیع ملقب به رفیع‌الدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ ۱۰۲۷ هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ ۱۰۹۰ هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظة و الحملة الحیدریة م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.