پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۳

ای یوسف ایام ز عشق تو سنایی

مانندهٔ یعقوب شد از درد جدایی

تا چند به سوی دل عشاق چو خورشید

هر روز به رنگ دگر از پرده برآیی

گاهی رخ تو سجده برد مشتی دون را

گه باز کند زلف تو دعوی خدایی

با خوی تو در کوی تو از دیده روانیست

کس را بگذشتن ز سر حد گدایی

در وصل تو با خوی تو از روی خرد نیست

جان را ز خم زلف تو امید رهایی

بس بلعجب آسایی و وین بلعجبی بس

کاندر همه تن کس بنداند که کجایی

بس نادره کرداری وین نادره‌ای بس

کان همه‌ای و همه جویان که کرایی

از ما چه شوی پنهان کاندر ره توحید

ما جمله توایم ای پسر خوب و تو مایی

آنجا که تویی من نتوانم که نباشم

وینجا که منم مانده تو دانم که نیایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۵بتا پای این ره نداری چه پویی
  2. شمارهٔ ۳۹۶کودکی داشتم خراباتی
  3. شمارهٔ ۳۹۷ای آنکه به دو لب سبب آب حیاتی
  4. شمارهٔ ۳۹۸غالیه بر عاج برآمیختی
  5. شمارهٔ ۳۹۹باز این چه عیاری را شب پوش نهادستی
  6. شمارهٔ ۴۰۰تا مسند کفر اندر اسلام نهادستی
  7. شمارهٔ ۴۰۱اگر در کوی قلاشی مرا یکبار بارستی
  8. شمارهٔ ۴۰۲دلا تا کی سر گفتار داری
همه‌ی غزلیات ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.