پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۹۰

درد عشق تو که جز جان منش، منزل نیست

در دل می‌زند و جز تو، کسی در دل نیست

این محال است که رویت به همه آیینه روی

ننمایید مگر آنجا محل قابل نیست

این چه راهی است که در هر قدمش چاهی است؟

وین چه بحری است کش از هیچ طرف ساحل نیست

چه خبر باشد از احوال من بی سر و پا؟

شمع ما را که هوا در سر و پا در گل، نیست

من تنی دارم و آن همچو میانت هیچ است

غیر از این هیچ میان من و تو حایل نیست

ترک جان کردم و تن، تا به وصالت برسم

وآنکه او ترک علایق نکند، واصل نیست

عارفا عمر به باطل رودت تا نرسی

به مقامی که درو هر چه رود باطل نیست

مقبل آن است که در چشم تو آید امروز

بجز از هندوی چشم تو کسی مقبل نیست

نزد این کالبد خاک چه گردی سلمان

که به جز دردی و گردیش، دگر حاصل نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۹۲حاصلی، زین دور غم فرجام، نیست
  2. غزل شمارهٔ ۹۳خسته باد آن دل، که از تیر جفایش خسته نیست
  3. غزل شمارهٔ ۹۴ما را به جز از عشق تو، در خانه کسی نیست
  4. غزل شمارهٔ ۹۵سرو را، پیش قدت، منصب بالایی نیست
  5. غزل شمارهٔ ۹۶هر که چون سروم، گل اندامی نداشت
  6. غزل شمارهٔ ۹۷تیر خدنگ غمزه‌ات، از جان ما گذشت
  7. غزل شمارهٔ ۹۸چند گویم در فراقت کآبم از سر گذشت؟
  8. غزل شمارهٔ ۹۹بر دل من تا خیال آن پری پیکر، گذشت
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.