پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۱

تا در سرم، ز زلف تو، سودا فتاده است

کارم ز دست رفته و در پا، فتاده است

بی‌اتفاق صحبت و بی‌اختیار هجر

مشکل حکایتی است که ما را فتاده است

چون شمع، می‌گدازم و روشن نمی‌شود

کین خود، چه آتشی است که در ما فتاده است؟

گر افتدت هوس، که بپرسی، دل مرا

در زلف خود بجو، که هم آنجا فتاده است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۳روزی از رویت، مگر طرف نقاب، افتاده است
  2. غزل شمارهٔ ۶۴خواب مستی کرده چشمت، در خمار افتاده است
  3. غزل شمارهٔ ۶۵نه ز احوال دل بی‌خبرانت، خبری است
  4. غزل شمارهٔ ۶۶بویی از خاک رهت، همره باد سحری است
  5. غزل شمارهٔ ۶۷مشنو، که مرا از درت، اندیشه دوری است
  6. غزل شمارهٔ ۶۸بر سر کوی یقین، کعبه و بتخانه، یکی است
  7. غزل شمارهٔ ۶۹حلقه زلف تو، سرمایه هر سودایی است
  8. غزل شمارهٔ ۷۰باز جانم، هدف تیر کمان ابرویی است
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.