پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۲

تا زماه طلعتت، طرف نقاب، افتاده است

لرزه از عکس رخت، بر آفتاب، افتاده است

رحمتی فرما، که از باران اشک چشم من

مردم بیچاره را، در خانه آب، افتاده است

می‌کشد مسکین دلم، تاب طناب طره‌ات

چون کند، در گردن او، این طناب، افتاده است

خیل خونخوار خیال، اطراف چشم من، گرفت

آنچنان کز دیده من، راه خواب، افتاده است

همدمی دارم عزیز، از من جدا خواهد شدن

لاجرم مسکین دلم، در اضطراب، افتاده است

چشم مستت دیده‌ام، روزی، وزان مستی هنوز

در خرابات مغان، سلمان، خراب افتاده است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۴خواب مستی کرده چشمت، در خمار افتاده است
  2. غزل شمارهٔ ۶۵نه ز احوال دل بی‌خبرانت، خبری است
  3. غزل شمارهٔ ۶۶بویی از خاک رهت، همره باد سحری است
  4. غزل شمارهٔ ۶۷مشنو، که مرا از درت، اندیشه دوری است
  5. غزل شمارهٔ ۶۸بر سر کوی یقین، کعبه و بتخانه، یکی است
  6. غزل شمارهٔ ۶۹حلقه زلف تو، سرمایه هر سودایی است
  7. غزل شمارهٔ ۷۰باز جانم، هدف تیر کمان ابرویی است
  8. غزل شمارهٔ ۷۱جان من می‌رقصد از شادی، مگر یار آمده‌ست
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.