پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۳

روزی از رویت، مگر طرف نقاب، افتاده است

در دل خورشید و مه، زان روز تاب، افتاده است

دیده من تا به روی توست، روشن، خانه‌ای است

مردم چشم مرا، در خانه آب، افتاده است

بس که بارید از هوا، باران محنت، بر سرم

کش به اطراف زجاجی، آفتاب افتاده است

غمزه‌ات دل می‌برد، چشم توام، خون می‌خورد

روز و شب آن در شکار، این در شراب، افتاده است

کرد چشمت، فتنه‌ای پیدا و در هر گوشه‌ای

عالمی بر فتنه بختم به خواب، افتاده است

شد دل بیمار و می‌خواهد ز لعلت، شربتی

رحمتی فرما، که این مسکین، خراب افتاده است

آفتابی، از من خاکی، جدا خواهد شدن

لاجرم چون ذره، دل در اضطراب، افتاده است

برمتاب از من، عنان، آخر که یکسر کار من

رفته است از دست و در پا چون رکاب، افتاده است

تا من افتادم ز کویت در حسابی نیستم

ز آنکه در کویت چو سلمان، بی‌حساب افتاده است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۵نه ز احوال دل بی‌خبرانت، خبری است
  2. غزل شمارهٔ ۶۶بویی از خاک رهت، همره باد سحری است
  3. غزل شمارهٔ ۶۷مشنو، که مرا از درت، اندیشه دوری است
  4. غزل شمارهٔ ۶۸بر سر کوی یقین، کعبه و بتخانه، یکی است
  5. غزل شمارهٔ ۶۹حلقه زلف تو، سرمایه هر سودایی است
  6. غزل شمارهٔ ۷۰باز جانم، هدف تیر کمان ابرویی است
  7. غزل شمارهٔ ۷۱جان من می‌رقصد از شادی، مگر یار آمده‌ست
  8. غزل شمارهٔ ۷۲در ازل، با تو مرا، شرط و قراری بودست
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.