پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۴

خواب مستی کرده چشمت، در خمار افتاده است

زلف مشکین تو چون من بی‌قرار افتاده است

چشم بیمار تو را میرم که در هر گوشه‌ای

چون من مسکین، بیمارش هزار افتاده است

کارِ کارافتادگان را باز می‌بین، گاه گاه

خاصه کار‌افتاده‌ای را کاو ز کار افتاده است

پای را در ره به عزت می‌نه، ای جان عزیز

زآنکه سرهای عزیزان بر گذار افتاده است

جمله ذرات وجودم غرق بحر حیرت است

زآن میان این اشک خونین بر کنار افتاده است

عشق و درویشی و بیماری و جور روزگار

صعب کاری است و ما را هر چهار افتاده است

حال سلمان گر کسی پرسد، بگو در کوی دوست

بی‌نوایی، بی‌زری، بی‌زور، زار افتاده است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۶بویی از خاک رهت، همره باد سحری است
  2. غزل شمارهٔ ۶۷مشنو، که مرا از درت، اندیشه دوری است
  3. غزل شمارهٔ ۶۸بر سر کوی یقین، کعبه و بتخانه، یکی است
  4. غزل شمارهٔ ۶۹حلقه زلف تو، سرمایه هر سودایی است
  5. غزل شمارهٔ ۷۰باز جانم، هدف تیر کمان ابرویی است
  6. غزل شمارهٔ ۷۱جان من می‌رقصد از شادی، مگر یار آمده‌ست
  7. غزل شمارهٔ ۷۲در ازل، با تو مرا، شرط و قراری بودست
  8. غزل شمارهٔ ۷۳عاشقان را شوق مستی، از شرابی دیگرست
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.