پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۹

دل نصیب از گل رخسار تو، خاری دارد

خاطر از رهگذرت، بهره غباری دارد

دیده در خلوت وصل تو ندارد، راهی

کار، کار دل تنگ است، که باری دارد

غم ایام خورم، یا غم خود، یا غم دوست؟

غم من نیست از آن غم که شماری دارد

دوش صد بار به تیغ مژه‌ام زد چشمت

که به هر گوشه چو من کشته، هزاری دارد

گله کردم، دهنت گفت: مگو هیچ که او

مست بود، امشب و امروز خماری دارد

عالمی غرقه دریای هوا و هوسند

هر کسی خاطر یاری و دیاری دارد

زین میان، خاطر آسوده کسی راست که او

دامن دوست، گرفتست و کناری دارد

بحر، می‌جوشد و جز باد ندارد در کف

صدف آورده به کف، در و قراری دارد

پای باد از پی آن، هر نفسی می‌بوسم

که به خاک سر کوی تو، گذاری دارد

نیست در کوی تو کاری، دگران را لیکن

با سر کوی تو سلمان، سروکاری دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۳۱نه قاصدی که پیامی، به نزد یار برد
  2. غزل شمارهٔ ۱۳۲کیست که قصهٔ مرا پیش نگار من برد؟
  3. غزل شمارهٔ ۱۳۳چشمت به خواب چشم مرا خواب می‌برد
  4. غزل شمارهٔ ۱۳۴ز کویش نسیم صبا بوی برد
  5. غزل شمارهٔ ۱۳۵خاک آن بادم که از خاک درت بویی برد
  6. غزل شمارهٔ ۱۳۶یارم به وفا وعده بسی داد و جفا کرد
  7. غزل شمارهٔ ۱۳۷آخرت روزی ز سلمان یاد می‌بایست کرد
  8. غزل شمارهٔ ۱۳۸سحرگه بلبلی آواز می‌کرد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.